تبليغاتX
کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت بهشهر

فصل غم و دوری ما آخر یه روز خزون میشه 

درخت پیر زندگیم آخر یه روز جوون میشه

چشمام  رو من خیره به در هنوز دارم تا تو بیای

اشکای من با دیدنت آخر یه روز روون میشه

تو رفتی از پیشم یه روز نگفتی آخه می میرم؟

رفتن تو واسه دلم مثل تیر و کمون میشه

 گفته بودم بدون تو از خودمم بدم میاد

طوفان سرد و یخ زده توی دلم وزون میشه

تقصیرش از منه یا تو؟ یا شایدم قسمتمون

هر چی باشه، من می دونم عشق ما باز جوون میشه

کمبود تو حس می کنم توی تموم زندگیم

برای پیدا کردنت اسب دلم دوون میشه

                                                    حامد احمدی

غزلی می سازم

که لطیف است چو گلهای بنفشه

سر آن برج بلند

برج افکار من و تو

پیش خود می گویی

 با لبخند

دیوانه...!

ظاهر شعر مرا می بینی

و قضاوت کنی ای داد !

غزلی می سازم

از درون نویی شعر خودم

و سزاوار دو صد تحسینم

حلقه ی گمشده ی عشق تو را می جویم

عشق لیلی...

خواستگاه غزل و شعرمن اکنون یک جاست

عشق لیلی...

طعمه ی عشق نبودم ولی اکنون هستم

حاصل عشق ندیدم ولی اکنون دارم

حالیا بانگ برآرید

که لیلی گم شد...

تازه مجنون را با وثیقه ، از زندان تنهایی رهاندم

وثیقه اش گم شد...

روز از نو، روزی از نو

                                                     مرتضی فلاح زاده      

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:10 توسط شورای مرکزی |

تو رفتی و جامه سیه بر تنم

سیاهی گران گشته از رفتنت

درختان خانه شکوهی نزد

ز ریشه عیان گشت از رفتنت

مرا باور رفتنت کی بشد

سکوت زمان گشته از رفتنت

                                         دانیال عسگری

 

قافله سالار عشق ،باز نظر می کند

چشم دل ما به این باز به در می کند

فصل بهار است و گل همدم بلبل شده

این دل بی جان چرا قصد ثمر می کند

باز غزل می کنم ، یار کهن را ببین

گل ز گلستان دل باز به بر می کند

خوشه ی میمون عشق را ز دلم کس نچید

بار بچیند و چون تاج به سر می کند

مزرعه ی این دلم پر شده از عطر گل

بوی خوش یارم است گشت و گذار می کند

صدر دو عالم شود چون به کنارش روم

ترسم از این او مرا، شهره شهر می کند

                                      مرتضی فلاح زاده

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:4 توسط شورای مرکزی |

راه وصل ما چه پر غم می کنند

این دل ما پر ز ماتم می کنند

قامت مجنون ما را حالیا

با زر و با زور چون خم می کنند

غم ز عشقی دارمو حا لم خوش است

لیک اینان عمر ما کم می کنند

لعنت الله به آنان باشدی

کین چنین بد را به عا لم می کنند

غم ز عشاق جهان دارم ولی

بانگ بر سقف دو عالم می کنند

کین چنین شهره به بد نامی رسد

لیک آنان خط به خالم می کنند

                                  مرتضی فلاح زاده

 

خند ه ات . . .

پیچیده هوایش در سرم بی دیدگانت

با دیدگانت . . .

تنها خواهم زد قدم جاده ی  با کسی هایت

پیله پاهایم . . .

نقش پروانه ای است رنگین کفش هایم

اشک هایم . . .

گره خورده ست با شبگردی چشم هایم

                                             میلاد معافی

 

آدمی خسته شد از بودن خود

و به تکرار همه روز و شب تنهایی

بازی اش را سر داد

و دنیا ترسید

آسمان ابر به آغوش کشید

به گمانم ابر ز خجالت آب شد

 آدمی چشم گذاشت

ولی از عشق سراغی که نیافت

آدمی گرگ بماند

و کسی سک سک کرد

عاشقی آمد و قلبی هم داشت

جای قایم شدن خوبی بود

                                   فاطمه پیروزه

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:2 توسط شورای مرکزی |

می نشینم درس را از بر کنم

این نبودت را به سرعت سر کنم

دفتر خود را چو من وا می کنم

برگ اول بحر تو تا می کنم

می نویسم با قلم نام تو را

می کنم ترسیم من یاد تو را

نه،تو گویی این قلم شاعر شده

بحر مستی و غزل حاضر شده

تا به خود آیم گذشته ساعتم

خشک شد خودکار و من بی طاقتم

دفترمن خط خطی از یاد تو

عشق بازی می کنم با نام تو

من پی یک دفتر نو می روم

یا به حسرت در پی تو می روم

تا که شاید این نبودت سر کنم

می نشینم درس را از بر کنم

                                                      حامد احمدی   




تمام شد آقای خاطرات

یک طناب دار ،تو محو می شوی در هزار فکر بی اساس

حرفی بگو

سخنی که شود جای خالی هزار خاطرات

حرفی نبود؟

رفتنت رسید

نخ را ببر مامور زمان

نفس های من کجاست؟

بایست مامور زمان

بمان آقای خاطرات

قلبم روی طناب جا مانده است

                                                        فاطمه پیروزه


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 14:30 توسط شورای مرکزی |

شکر از کام و نگاه رخ یارم دارم

که کند با نگهش باز گره در کارم

سرخی روی من ار می نگری خوش نایاب

که دلم را به سمرقندی خالش دادم

حال امروز چو دیروز که مجنون می گفت

من به نوکر شدن خاک رهش آسانم

سبزی از نم زدن چشم من اکنون سبز است

ورنه این جنگل انبوه بیابان بادم

من شکر از عسل لعل شکرخا خواهم

تو بگو مست منم یا که چو خار راهم

یا رب این جام عقیقی که به خواجه دادی

تو بگو باز به ما هم بدهد این یارم؟

شهره را گر به صلیب عیسوی می بکشید

یک نفس از بر یارم برهاند جانم

                                        مرتضی فلاح زاده  




در روزگاری سخت

وقتی زمستان بود ،بر سفره هامان پهن

گویی که باد آمد،پیک بهاران بود

بر بوم هر شاخه ،با شوتکه باران ،صدها هزاران گل،با مهربانی چید

سبزی لباسی شد،بر قامت دوران

اما نسیم از پشت،یکباره خنجر خورد

طوفان وحشی بوی روز خوب را با خود

گویی به یغما برد

آری زمستان بود ،تقدیر باغ ما

طوفان ظالم زود،بر دور هر شاخه پیچید و کند معصوم گل ها را

نسلی که با بوی خوشش هر دم

یادآوری می کرد

با دست هایی که به هم وصلند

ازریشه خواهیم کند ،هر غصه ای کز گوشه ای از باغ

روییده همچون یک گیاه هرز

برخی ز گل ها را ،طوفان ظالم کشت

برخی دگر از غصه هم نسل های خود، بر شاخه خشکیدند خورشید در زندان

ابر سیاهی چون که زندانبان

مهتاب هم با جرم همدستی با خورشید

تبعید شد از آسمان بر بام

هر چند ویران کرد ، طوفان گلستان را

اما اگر حتا ،با زوزه هایی سرد ترس شکفتن را،در گوش هر شاخه

چون گوشواری تیز آویز گرداند

در زیر خاک سرد ، هر گوشه ای از باغ

چندین و چندین دانه ی کوچک، در فکر رستن مانده، بی تابند

بر چشم گلبرگی،اشکی به جا مانده

شبنم که خواهد گفت،طوفان چه ها کرده،با باغ بی برگی

هر چند گل مرده ، اما بهاران هست

طوفان که کابوس است، بیدار خواهد شد جهان فردا

خوب است دنیامان،اینسان سحرخیز است!

                                                 منا سادات میر هاشمی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 10:17 توسط شورای مرکزی |

اولین جلسه ی ترم جدید طبق روال گذشته در روز دوشنبه برگزار شد.

تصمیماتی مبنی بر برگزاری نوای اردی بهشت گرفته شد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 13:12 توسط شورای مرکزی |

در این جلسه تصمیماتی مبنی بر هرچه بهتر برگزار شدن جلسات در ترم آینده گرفته شد.

در مورد نوای اردی بهشت سال آینده نیز موضوعاتی مطرح گردید.


این ترم هم با همه ی کم و کاستی های خودش به پایان رسید.

و خوشحالیم که با همت بچه ها این کانون همچنان پا برجاست.

امیدواریم ترم آینده کارهای بیشتری از ورودی های عزیز داشته باشیم.


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:30 توسط شورای مرکزی |

اول یه عذرخواهی بابت تاخیر


کس را که با غم دل در ابتلاء نباشد

صد بار اگر بگویی، ما را خدا نباشد

راه های بس درازی تا آخرش برفتم

اما بگفت یارم کین ره تو را نباشد

سعی از فراق رویش دارم به سر به کویش

مغرب نگشته عشقم این ادعا نباشد

تا وقت خوش رسیده ، یارم چه ها بدیده

حالا که وقت سختی ات کس پیش ما نباشد

آه از دل رحیمت بخشش بخواهم ای یار

با این حضور گرمت در دل که جا نباشد

شهره تو را بخواهد ، صد بار هم بگفته

دان در تمام عالم محمل ، سرا نباشد

                              مرتضی فلاح زاده



+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:19 توسط شورای مرکزی |

 

چه دردی در دلم دارم

کسی را دوست میدارم که او حتا نمیداند

غریبی ، بی کسی ، در شهر

او را از هر آنچیزی که نامش هست، هستی ، دوست تر دارد

میان سیل اشکش گشته غرقه

در تمنای حضورش ناله ها کرده

کجا داند کسی در گوشه ای از این جهان سنگدل هرشب

به یادش دفتری را پر ز اشعاری نه چندان نغز اما پر ز سوز و آتش بی تابی اش کرده

هوای هر شبش آکنده از یک شاخه یاس، یادی ز معشوقش

نوای دلنشینی قبل بی خوابی، لای لای فکر محبوبش

هزاران بار شکلش را، حضورش را، نگاه خوش خرامش را

به چشم آورده و در دل هزاران آرزو کرده

به هرسویی نظر افکنده او را دیده

 

هزاران بار نازش را خریده

آه اما عشق

چون بهاری که ز خاطر برده در سویی

زمستان سردی اش را از گلوی گل فرو داده

هزاران آدمک را میخکوب کوچه ها کرده

صدای مرغ عشق خانه همسایه را مجبور کوچیدن

سایه ی خورشید را دزدیده

اما با خودش گویی نمی گوید که وقتش هست آن پیراهن گلدار را با خود

به دنیای دلم آرد

که گرمای اصیل  دست خورشید و کمان ابروی رنگینی

که آبی زار دنیایم از آن نقشی دگر گیرد

به همراه سپید ابری که چون قالیچه ی رویا

دور زد دنیای زیبا را

به سوغات آورد از سرزمین عشق ورزیدن

چه دردی در دلم دارم

که عشق آستین خود را از برای مرگ تنهایی

نزد بالا

و با تیر و کمان هربار

 جنگ را با 5 برعکسم

شروع کرده

خیال آشتی در سر ندارد

سخت طلب کرده پشت وصلم را به خاک هجر مالد

 یا درگوش دلتنگی بخواند: دست معشوقم بگیرد جای در دستان دیگر ...

                                                                           مونا  میرهاشمی

 

 

من منتظر نشستم اما خبر نیامد 

چشم انتظارت هستم اما خبر نیامد

جامی که داده بودی تا که بنوشم آن را

از تحفه ی تو مستم اما خبر نیامد

تا خط هفتم آن را بالا کشیدم اما

جام می ات پرستم اما خبر نیامد

گفتم که ای نگارم قابل ندارد این تن

تقدیم تو دو دستم اما خبر نیامد

اما در محبت را روی من تو بستی

در را به تو نبستم اما خبر نیامد

گفتی عمل ز رندی بر من روا مکن تو

من عادتم شکستم  اما خبر نیامد

                                                                دانیال عسکری

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 14:8 توسط شورای مرکزی |


شنیدم شکوه های شاپرک را که شب پیشین

چنین با آسمانی  از انیران قصه ها می گفت،

یکی از قصه ها، صحرا 

چنین می گفت

خدایا ای همه زیبایی و احساس

تویی آن آسمانی تر از آب و خاک

بگو آن پشت صحرا ها

که گویندش کنام هر چه شیطانست

چرا رنگ سپیدی مرده و روزش پریشان است

بگو آن جا که روزی هر بهارش طعنه بر اعجاز حق می داشت

بگو حالا چرا سوزان و گریان است

چرا ابر بهارش اشک خشکیدست

چرا دست زمانش سخت کوبیدست

بگو بعد از همه نعمت و ورا کفرش چه بود و این زبر دادن چرا بودش

بگو گل های مرمر از چه جای یاس و شب بو را گرفتند و شقایق از چه خارا شد

بگو دریای آبی از چه جایش را به مردابان مشکی داد و ققنوس زاده اش را از چه آتش زد

چرا جای کبوتر ها و آواز پرستو ها، کمین کرکس و هوهوی جغد آمد

چرا احساس غم شب را ورق می زند

چرا چشمان شبنم گریه ها می کرد

چرا خشکی گلومان را فشرد و آتشی سوزان به دلهامان فرود آمد

چرا این شد چنین آمد

به هر اشکی که از چشمش به روی گونه ی خشکش رها می شد

دل آن آسمانی تر چنان می شد

نشد کز صبر بس بی انتهایش حاصلی چون بس صدایش زد

تو ای زیباترین موجود خلقت ای ثمین صورت

به سنگان زمین گرم

ستم را کم روا کردن

و یا بی جا روا کردن

چه توفیق است

سنگ سنگ است

اگر از جای برخیزد

و یا شب را فرو ریزد

بدان دستش چونان گیرم

که ظلم از جای برخیزد بریزد

اشک بر صحرا و بگریزد                                        

                                                              مینا دلفان آذری   


سرزنش کردن دوای مردم بیمار نیست

گر تو میدانی بگو الگوی هر رفتار کیست؟

تو میگویی بپو این ره چه بسیار و چه کم

من نمیدانم به جد فرق کم و بسیار چیست

گر که کم باشد غلط بسیار هم سان آید ش

مشکل این است کسی از خبط کم بیزار نیست

کس ندید خبط تورا پس این چنین واعظ شدی

من نمیدانم کسی در این جهان بیدار نیست؟

چه خوش گفت شاعری آگه ز من در این جهان

هیچ شعری هم دگر بر من چنین پر بار نیست

کاش می آورد مستی هر حرامی چون شراب

آن زمان معلوم میشد در جهان هشیار کیست

                                                                حامد احمدی


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 14:20 توسط شورای مرکزی |

بلاگ عروض...محلی برای انعکاس اشعار ، داستان های کوتاه و نوشته های ادبی اعضای کانون ، اطلاع رسانی فعالیت های کانون به اعضا و بازدبد کنندگان بلاگ و محلی برای جمع آوری پیشنهادات و انتقادات اعضا و سایر بازدید کنندگان از این کانون میباشد

Home
Email
Night Skin