X
تبلیغات
کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت بهشهر

کانون شعر و ادب دانشگاه علم و صنعت بهشهر

گفتی به من که

سردی مثل ماه

خاموش مثل سنگ

خشکی مثل برگ زرد پاییزی

ساکتی چون خون لخته کنار لبت

بی رمق مثل جوان راه خانمان سوز

اما نگفتی چرا

نوازشت کردم

مثل خورشید

حرف زدم، ثانیه به ثانیه با تو، بی تو و درباره تو

هزار بار در آغوشت گرفتم لطیف تر از مرگ

شنیدن نصیحت های مداوم مادرانه به خاطر تو

ببر سفید به نیش گرفت مین گذر خاطراتت

ولی درست است

سرانجام همان که دیروز جوان بود اما امروز


 

سروش عبدالملکی

 

جا مانده ای بود در زندگی ام

پشت چراغ قرمز ترس

تا جریمه تنهایی نشوم

من از همه چراغ های سبز فرار می کردم

بین خودمان باشد

من دوربرگردان ها را دوست داشتم

جایی که برگشت را قدم های خودم حک کرده بود

ته اش خودم بودم

تمام تابلوهای زندگی را مرور کرده بودم

تمامش یادم بود

"احتیاط، قلبت در خطر است"، "سرعت احساس محدود است"، "کمی تعجب کن" ...

اما ...

این تابلو را هرگز ندیده بودم

قلبم تپش خطر می زند

وای تپش های تند ممنوع بود

در این مکان بیمار عشق وجود دارد

تابلو ایست کامل بود

قلبم باید بازرسی میشد

لعنت به همه ی خطوط جاده ی عقلم

احساس در خطوط ممتد هم سبقت گرفته بود

من عاشق شده بودم

فاطمه پیروزه


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 13:43 ] [ شورای مرکزی ]

در این جلسه ابتدا آقای حسین رجب لو در مورد هایکو صحبت کردند:

بــــركه كهــــن

جهيدن غـــوكــــي

آواي آب

....

ای شکارچی سنجاقک

امروز او

چقدر پرواز کرده بود ؟

....

 

گرد یک دریاچه

سپیده دم را انتظار می کشند

هم شکارچی و هم مرغابی

... 

چترم را بگیر

هوای بارانی دلت

مال من

...

کوهپایه ی سبز

دختران کوزه به سر

چشمه ی دور

 

هایکو،شعر ژاپنی از آغاز تا امروز، برگردانِ احمد شاملو   ع.پاشایی، نشرچشمه

آوای جهیدن غوک در آب، شعرهای­ژاپنی،ترجمه زویا پیرزاد.


امروزه اغلب مردم جهان شعر ژاپن را با هايكو مي‌شناسند. هايكو شعري است 17 هجايي كه در سه سطر نوشته مي‌شود. سطر اول و سوم هركدام پنج هجا و سطر دوم هفت هجا دارند. هايكو نه وزن دارد و نه قافيه و آرايه‌هاي كلامي در آن به ندرت به كار مي‌رود. هایکو ها دارای بخشی به نام کیگو هستند به معنی نشانه فصلی. نشانه‌های فصلی شامل پنج گروه بهاری، تابستانی، پاییزی، زمستانی است. ماتسوئو باشو (1644 ـ 1694 م) بزرگترين و نام‌آورترين شاعر هايكوسراي ژاپني محسوب مي‌شود که در دهه آخر عمرش بود كه مكتب باشو را در هايكو بنيان نهاد و شاگردان متعددي تربيت كرد كه از ميان آنها ده شاعر كه به ده شاگرد باشو مشهور شدند در اشاعه ويژگيهاي شعري او كوشيدند. معروفترین شعر باشو هایکوی برکه ی کهن است که سر آغاز حرکت انقلابی او در فرم هایکو بود و در تفسیر آن مقاله های متعددی منتشر شده است:

چند نکته برای هایکوسرایی:

از فصل واژه ها(کلماتی که به فصل خاصی از سال ارجاع می دهند)استفاده کنید.

همیشه از زمان حال استفاده کنید و در مورد اینجا و اکنون بنویسید.

تنها از تصاویر عینی استفاده کنید.

از تصاویری استفاده کنید که برانگیزانندهء نوستالژی رمانتیک باشد.(وابی در فرهنگ ژاپنی)

تضادها را بیابید و در هایکوی خود به تصویر بکشید.

تنها از تصاویر مربوط به طبیعت استفاده کنید.(از اشاره مستقیم به مسایل انسانی خودداری کنید)

 

سپس به شعر خوانی پرداختیم.

 

دفتر مشق دلم گم شد خدا

                         من چرا از عشق او گشتم جدا

من که جانم را به جانش داده ام

                       من که مهرم را به پایش داده ام

من که از آن لحظه ی دیدار او

                                دفتر مشق دلم شد یاد او

من که تا آخر به روی دفترم

                               مینوشتم نام او، آن دلبرم

یاد او آرامش جان من است

                   خواب او هر شب نگهبان من است

این دل از روزی که دفتر را خرید

                        جان بداد و در پی مهرش دوید

من به هر برگِ دلِ این دفترم

                           عطر پر مهر دلم را داده ام

خط به خط در دفترم اشکم چکید

                         ای دریغ، اشک دلم را او ندید

روی جلد دفترم رنگای ناز

                           اسم او بعد از خدای بی نیاز

 

در دلِ هر بــــرگ، از این دفترم

                                مینوشتم آیه ای از دلبرم

صفحه اول یه عکس از اشک بود

                  اشک در چشمی که این دل را ربود

صفحه دوم به باران هوا

                       خیره بودی در سکوتِ این صدا

صفحه سوم یه عکس از ماه نو

                        زیر آن شعری که بود از یاد او

سطر اول را به یادش گفته ام

                            سطر دوم را برایش گفته ام

سطر سوم خونم از خودکار ریخت

                  سطر چهارم قلب من از هم گسیخت

صفحه ها پی در پی از هم میگذشت

                    مهر او کمتر در این دل می نشست

او ز من یادی نمیکرد و منم

                          میشدم سرد از هوای این ستم

صفحه بعدی یه نقاشی از او

                              تا فراموشم شود آن یاد او

 

صفحه آخر تهی از عکس بود

                چون دلم خالی شد از مهرش، چه زود

بعد از آن روزهای خوبِ زندگی

                          من شدم خالی از آن وابستگی

من شدم تنها در این دنیای درد

                        تا به آن لحظه که او یادم بکرد

دوری از او این امانم را برید

                      اشک غم بر گونه های من چکید

حال، او یادم کند در آن دلش

                     مهر من را گفته است در نامه اش

او دوباره غنچه ای در من شکفت

                       بذر عشق را در دلم پنهان نهفت

یاد او بازم کنار من نشست

                    تلخی دوری از این شادی شکست

حال من گشتم پشیمان ای خدا

                          کاین چرا از دفترم گشتم جدا

من دوباره دفترم را یافتم

                            دفتر عشق را از اول ساختم

 دفتر عشقم دوباره باز شد 

                          یاد او در صفحه ها آغاز شد   

 

سید احمد بزرگی

 

مثنوی : قالب شعری است که هر بیت آن دارای ردیف و قافیه­ای جدا باشد. قالب مثنوی مناسب­ترین قالب برای داستان­ها و مطالب طولانی است.

محتوای مثنوی بر چهار نوع است :

الف : حماسی مانند شاهنامه­ی فردوسی و تاریخی مانند اسکندرنامه­ی نظامی گنجه­ای.

ب : اخلاقی مانند بوستان سعدی و تعلیمی و آموزشی مانند گلشن راز شیخ محمود شبستری.

پ : عاشقانه مانند خسرو و شیرین نظامی و بزمی مانند ویس و رامین فخرالدین اسعد گرگانی.

ت : عارفانه مانند مثنوی معنوی مولوی و حدیقه الحقیقه سنایی و منطق الطیر عطار نیشابوری.

 


موضوعات مرتبط: آموزشی ، آثار اعضای کانون
[ یکشنبه یازدهم فروردین 1392 ] [ 13:41 ] [ شورای مرکزی ]

تو را کنار سجده­ای که کفر میزند به قبله­ات نماز خوانده ام

تو را میان آیه­های هر تموز،  مثل سیب راندگی که گاز میزنم

هم چو برگ زرد خسته از معلق درخت زندگی شدن

بر نسیم وصل تو سوار میشوم

 

هوای گریه با من و به زیر چتر اشک های تو نشسته ام

سکون گرفته پای در من و گریز میزند دلم به راه تو

 

گرچه ماهی است این خیال تو

میگریزد از دو دست فکر من

گل شوی به آب بی خیالی ام

 

مست میشوم ز بهر یاد بردنت، شراب میشوی

یوسف و تو چاه میشوی

می روم چو آب بر زمین جوانه میزنی

بر پریشان حالی­ام چو زلف­های بید، باد میشوی

دور میشوی و می دوی به سوی من

خواب میشوی و میپرانی خلسه های من

جنگ میشوم وصلح را نشانه میروی

هم چو تیر مرگ بر توان من

می بری مرا به سوی چشمه و خودت

میشوی سراب تشنگی برای من

 

تورا درون بی نهایت ریاضیات

یا که صفر مبهم معادله ... نه!

که حل نمیشوی ...

که حل شدی درون روزهای من

 

                                         مونا میرهاشمی

 

بادبادک این چه وضع زندگی ست

مملو از دیوار و از وابستگیست

بادبادک در فرازی و چه سود

می کنی با جنبش بندی فرود

بادبادک زود باش بندت ببر

تاشوی آزاده ای مانند حر

بادبادک عشق را تفسیر کن

سرنوشتت را خودت تقدیر کن

-----------------

خواب بودم مهربان خواب تو را میدیدم

از گلستان خزان سبزه غم میچیدم

چشم بگشودم دیدم بر تو نیست برم

چشم بر بستم اینک ز غمت چشم ترم

 

                                    حامد احمدی


 ضمنا یکی از دوستان شعر کوچه فریدون مشیری را به عنوان حسن ختام جلسات این ترم خواندند.


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه چهارم دی 1391 ] [ 22:39 ] [ شورای مرکزی ]

در این جلسه ابتدا کمی راجع به ترانه صحبت کردیم. ترانه گونه ای از قالب های شعری به حساب نمی آید و در واقع برای همراهی با موسیقی گفته میشود. معمولا ترانه ها برای مردم عادی گفته میشود و نقل مجالس کوچه و بازاری میشود. برای مثال ترانه گنجشکک اشی مشی یا شهیدان شهر احمد شاملو که توسط فرهاد مهراد خوانده شده است. ضرورتی ندارد که حتما قواعد شعری در ترانه رعایت شود، مثلا شعر یک روز به شیدایی، بر زلف تو آویزم، خود را چو فرو ریزم، با خاک درآمیزم، وگرنه من همان خاکم که هستمو  ... محسن نامجو.

خیلی وقته که اسیره رفتنی
تا به اونجایی که باید برسی
این چه راهیه که عمرمون گذشت
هنوزم به اخرش نمیرسی

با تمومه تارو پودم عاشقم
ای مسافره غباره جاده پوش
توی کوله باره رفتنت غمه
حس شادیایه عاشقونه کوش؟

عطر رفتن تو بوی کاه گله
بوی بارونه رو خاکه جاده ها
من به راز گریه پی نمیبرم
تو از عمق خیس اشک من بیا

ترسم از نبودنه... نبودنه
روزه ی سکوتمو شکوندنه
کار تو گذشتن از زمینیاس
جاده رو به مقصدش رسوندنه

عصر پاییزو گلایه میکنم
پره بغضم تو هوای رفتنت
دلم از زمین و اسمون پره
به بهونه ی سفر گرفتنت

                        حدیث سلطانی

این ترانه از خواهر یکی از دوستان هم دانشگاهی بود.  


صدایت میزنم

از پشت جنگل های بی پایان

از آسمان ابری پیچیده در دالان دلسردی

از دره های پر طنین مرگ

صدایت میزنم اما،

صدایی از نگاهت برنمیگردد،

به چشمانم نظر افکن

که چشمم خیس و نمناک است

دستمال چشم تو شاید

که خشکاند نم چشمم

از این جایی که من هستم

مسافت دور و جاوید است

به اکسیری، به جادویی، طلسمی

مرگ او باید!

صدایم کن!

صدایت سخت پر شور است

دلم چون برگ برگ آن کهن بید است

که هر بادی پریشان میکند حالش!

تو آن بادی که میآید

نسیمی از تبسم های پاییزی

گریزان از تمام ساکنان قریه ماندن

تو مهتابی!

من دیوانه مهتاب؟!

جنون از حد فراتر رفت!

تو شاید مهربان گردی

نگاهم برق چشمت را طلب دارد

تو را بر عشق بر باران قسم دادم!

اگر که باور قلبم نمیگردی

نگاه طعمه گیرت را

از این قربانی قلاب چشمانت مگیرانی!

امیدم خشک میگردد

ولی حتی

صدایی از نگاهت بر نمی گردد

                        مهدیه شمسی

در میان جلسه نیز خانم مینا دلفان آذری شرح مختصری از زندگانی مهدی اخوان ثالث گفته و سبک شعری ایشان را توضیح دادند. مطلب ایشان به این پست پیوست خواهد شد و دو شعر شهریار شهر سنگستان و نادر یا اسکندر را در ادامه مطلب مشاهده خواهید کرد.

در انتهای جلسه نیز استاد برزگران به مناسبت سالروز درگذشت شاعر بزرگوار، عباس یمینی شریف یادی از ایشان کردند. ایشان را با شعرهای کتاب فارسی به یاد داریم و به نوعی پدر شعر و داستان نویسی کودکانه ایران هستند.

برای اطلاعات بیشتر به لینک های زیر مراجعه کنید:

سایت رسمی عباس یینی شریف

گلچین شعرهای کتاب درسی

 


موضوعات مرتبط: آموزشی ، آثار اعضای کانون
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 ] [ 16:54 ] [ شورای مرکزی ]

این جلسه با حافظ خوانی آقای جواد عباسی آغاز شد. "سال ها دل طلب جام جم از ما میکرد ...

سپس در مورد اینکه شعر باید تحت قالب و چهارچوب خاصی باشد یا نه صحبت کردیم. هم چنین از عناصر خیال و ویژگی های شعر نو.

گاهی احساس تو زیبا میشود

گرچه تنهایی دلت وا میشود

گاهی انقد بودنت نزدیک است

که دل سراپا محو تماشا میشود

گاهی رویا چنان رویایی ست

همه روزت پر از عطر تماشا میشود

گاهی در خیالم هم تصویر تو است

وای که در آن لحظه در دلم غوغا میشود

گاهی انقد تو زیبا میشوی

گنجشک در خیابان هم  غرق تماشا میشود

همیشه زبانم آرام، چشمم فریاد میزند

با صدایت چشمانم پر ز رویا میشود

صدایم کن صدایم کن چه زیباست

تو که باشی آسمانم زیبا میشود

دوست دارم اسمم را با چشمانت صدا کنی

آواز عاشقانه ایست، اسمم چه زیبا میشود

سهم من از تو نگاهت باشد بس است

نگاهت باشد بساط خوشبختی برپا میشود

 

نگاهم کن، بگذار با دلم لمست کنم

 

وای که با دیدنت، دلم غرق در تمنا میشود

 

ولی بگذار بگویم، خارج از وزن، بیرون از قافیه، دور از آهنگ

 

خواهش بی فایده ای ست این تمنا

 

اینها تنها زمزمه های شب های تنهایی ست

 

شب های من و هندسفری و بالش و خواب آلودگی مبهمی از جنس سقوط

شب های سرگشتگی و سردرگمی این حس غریب

 

این رویای عجیب

 

خس خس نفس های این رویا را میشنوی؟

 

گرفتگی شدیدی ناشی از خستگی سال ها خیال بافیِ خیال بافی که فرشی از خیال بافته که میشود آن را سرتاسر این دنیا پهن کرد

 

شاید لحظه ای کوتاه تو روی آن پا بگذاری

 

دیگر نفس هم گاهی هست، گاهی نیست ...

 

مانند خط های سفید یک جاده...

 

گاهی هست گاهی نیست ...!

 

بدجور دلم گرفته است ...

 

کاش ... کاش ... تو بیایی...!

 

دلم وا میشود

 

ابراهیم آل داوود

چشم های خسته پشت عینک های دودی

دل های شکسته میان سینه های تنگ و نمناک

باغ های سرد در باران نشسته

مرگ رنگ

اشک سنگ زیر باران

سکوت بلبل در قفس

تاب ندارد نگاهم زیر درخت سروت

بیمارم در این قفس

بیزارم از این نفس

دشت ها را می پیمایم زیر کمان نور

به امید خمره ای شکسته شاید

غمگینم هنوز

عمرم چگونه گذشت در این خزان

همچون تنه ای خشکیده

که روزهاست خانه ی کرم های بیمار شده است

سروش عبدالملکی

در انتهای جلسه آقای حامد احمدی کتاب "من هشتمین آن هفت نفرم" از خانم عرفان نظرآهاری معرفی کرده و یکی از بخش های آن را خواندند.



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 ] [ 14:49 ] [ شورای مرکزی ]

جلسه چهارم کانون شعر و ادب با حضور طاها وفایی نژاد برگزار شد. شعرهایی که نقد شدند در زیر مشاهده میکنید:

من و این قصه تکراری شب های وصال

من و این قصه بیداری شب های دراز

بی تو امشب چه شبی خواهد شد

شب هجران و فراق

شب دوران و عروج

بی تو انگار یکی در غم من میگرید

یکی از جنس خودم

یکی با نام سکوت

چه کسی بود در آغاز ندا سر میداد

که یکی رفتن را، دیگری ماندن را عاقبت میبیند

من تمام دل خود در عطش پنجره ها می بینم

لای تنهایی شب

لای انکار سکوت

ما ز ما بودن خود تبعیدیم

ما به دریا شدن خاطره ها خندیدیم

کاش این خاطره احساس مرا می فهمید

غم هجران تو، فقدان تو را می فهمید


منم و قصه لالایی یک شبپره از لای درخت

منم و قصه بیداری احساس تو اندر دل شب

منم و یک سبد اندرز و سکوت

منم و یخ زده دستان تو تا سردی گور

منم و آن از نفس افتاده جدا

منم و آن همهمه یک دل تنها به خدا

و تو آن نازک رویایی یک قائله از جنس عروج

و تو آن باور انسانی یک خاطره از جنس هبوط

من تو را ای همه خواهش یک جمه درون دل ایهام سوال

من تو را ای همه حادثه در پرتو خواب

من تو را تا به ابد میدانم

تویی آغاز تمام

تویی اتمام شروع

با همه دوری ولی ای همه هستی، تو را در دل خود میخوانم

مینا دلفان آذری

 

 

-به چه می اندیشی؟

-به سکوت این دم

به بلندای خیال

به هدف

به تمام نرسیدن هایم

و رسیدن هایی

که همین چندی پیش

آرزویم بودند،

حال دیگر هیچند!

و به چندی دیگر

که همه خواسته ام هیچ شود!

مقصد اصلی چیست؟

هدف از بودن ما در دنیا

آرزوها و رسیدن هامان

نرسیدن هامان؟

کاش می فهمیدم

درپی این همه غوغای زمان

در دلم نجوایی ست

که به من میگوید: هرکجایی باشی

من کنارت هستم

مقصدت در دل توست

من همین جا هستم!

 

مهدیه شمسی

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ] [ 16:44 ] [ شورای مرکزی ]

جلسه  سوم کانون شعر و ادب با شعر حافظ آغاز شد، سپس آقای جواد عباسی شعر امیرخسرو دهلوی و همچنین شعر خلیج که تحت تاثیر این شعر سروده شده بود، خواندند.

 جلسه با خوانش و نقد اشعار زیر ادامه پیدا کرد:

بی تو بوی یاس تکراری شده

نغمه و احساس تکراری شده

با تو حتا جرم هم معنی نداشت

بی تو حق الناس تکراری شده

با تو آن تکرار هم جذاب بود

بی تو حس خاص تکراری شده

با تو حتی آن کثیفی پاک بود

بی تو این وسواس تکراری شده

دیدنت در راه رفتن عشق بود

بی تو این رقاص تکراری شده

با تو روحم تا سحر بیدار بود

بی تو این خرناس تکراری شده

با تو مشروط و تمنا مزه داشت

بی تو اما پاس تکراری شده

حامد احمدی


در این گرانی

چه کاری با خانه دلم کردی

عجیب تنگت شده

تعویض نه، هرگز!

زور جیبم به تورم عشق نمی رسد

فقط باید بیایی

کاخ خواهد بود با حضورت

***

ببین چگونه با دوبله پارک کردنت

خیابان قلبم را بند آوردی

ولی چه سود؟

دلم را دور دو فرمان میزنی!

می ترسم عاقبت غم انگیز شود

تصادف آشنایی من با تو

مردن از عشق

یا نقص عضو احساس

چه ویراژی در سرم میدهی

پلیس نامحسوس فکرم مدت ها به دنبال توست

می ترسم عاقبت در جاده های تفکرم چپ کنی

سرت به سنگ بخورد

فراموشم کنی

یا ترمز دوست داشتنت ببرد

چراغ زندگیم به حضورت سبز می ماند

از من سبقت نگیر

مونا میرهاشمی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه بیست و یکم آبان 1391 ] [ 16:45 ] [ شورای مرکزی ]
فصل غم و دوری ما آخر یه روز خزون میشه 

درخت پیر زندگیم آخر یه روز جوون میشه

چشمام  رو من خیره به در هنوز دارم تا تو بیای

اشکای من با دیدنت آخر یه روز روون میشه

تو رفتی از پیشم یه روز نگفتی آخه می میرم؟

رفتن تو واسه دلم مثل تیر و کمون میشه

 گفته بودم بدون تو از خودمم بدم میاد

طوفان سرد و یخ زده توی دلم وزون میشه

تقصیرش از منه یا تو؟ یا شایدم قسمتمون

هر چی باشه، من می دونم عشق ما باز جوون میشه

کمبود تو حس می کنم توی تموم زندگیم

برای پیدا کردنت اسب دلم دوون میشه

                                                    حامد احمدی

غزلی می سازم

که لطیف است چو گلهای بنفشه

سر آن برج بلند

برج افکار من و تو

پیش خود می گویی

 با لبخند

دیوانه...!

ظاهر شعر مرا می بینی

و قضاوت کنی ای داد !

غزلی می سازم

از درون نویی شعر خودم

و سزاوار دو صد تحسینم

حلقه ی گمشده ی عشق تو را می جویم

عشق لیلی...

خواستگاه غزل و شعرمن اکنون یک جاست

عشق لیلی...

طعمه ی عشق نبودم ولی اکنون هستم

حاصل عشق ندیدم ولی اکنون دارم

حالیا بانگ برآرید

که لیلی گم شد...

تازه مجنون را با وثیقه ، از زندان تنهایی رهاندم

وثیقه اش گم شد...

روز از نو، روزی از نو

                                                     مرتضی فلاح زاده      


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:10 ] [ شورای مرکزی ]

تو رفتی و جامه سیه بر تنم

سیاهی گران گشته از رفتنت

درختان خانه شکوهی نزد

ز ریشه عیان گشت از رفتنت

مرا باور رفتنت کی بشد

سکوت زمان گشته از رفتنت

                                         دانیال عسگری

 

قافله سالار عشق ،باز نظر می کند

چشم دل ما به این باز به در می کند

فصل بهار است و گل همدم بلبل شده

این دل بی جان چرا قصد ثمر می کند

باز غزل می کنم ، یار کهن را ببین

گل ز گلستان دل باز به بر می کند

خوشه ی میمون عشق را ز دلم کس نچید

بار بچیند و چون تاج به سر می کند

مزرعه ی این دلم پر شده از عطر گل

بوی خوش یارم است گشت و گذار می کند

صدر دو عالم شود چون به کنارش روم

ترسم از این او مرا، شهره شهر می کند

                                      مرتضی فلاح زاده


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:4 ] [ شورای مرکزی ]

راه وصل ما چه پر غم می کنند

این دل ما پر ز ماتم می کنند

قامت مجنون ما را حالیا

با زر و با زور چون خم می کنند

غم ز عشقی دارمو حا لم خوش است

لیک اینان عمر ما کم می کنند

لعنت الله به آنان باشدی

کین چنین بد را به عا لم می کنند

غم ز عشاق جهان دارم ولی

بانگ بر سقف دو عالم می کنند

کین چنین شهره به بد نامی رسد

لیک آنان خط به خالم می کنند

                                  مرتضی فلاح زاده

 

خند ه ات . . .

پیچیده هوایش در سرم بی دیدگانت

با دیدگانت . . .

تنها خواهم زد قدم جاده ی  با کسی هایت

پیله پاهایم . . .

نقش پروانه ای است رنگین کفش هایم

اشک هایم . . .

گره خورده ست با شبگردی چشم هایم

                                             میلاد معافی

 

آدمی خسته شد از بودن خود

و به تکرار همه روز و شب تنهایی

بازی اش را سر داد

و دنیا ترسید

آسمان ابر به آغوش کشید

به گمانم ابر ز خجالت آب شد

 آدمی چشم گذاشت

ولی از عشق سراغی که نیافت

آدمی گرگ بماند

و کسی سک سک کرد

عاشقی آمد و قلبی هم داشت

جای قایم شدن خوبی بود

                                   فاطمه پیروزه


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 14:2 ] [ شورای مرکزی ]

می نشینم درس را از بر کنم

این نبودت را به سرعت سر کنم

دفتر خود را چو من وا می کنم

برگ اول بحر تو تا می کنم

می نویسم با قلم نام تو را

می کنم ترسیم من یاد تو را

نه،تو گویی این قلم شاعر شده

بحر مستی و غزل حاضر شده

تا به خود آیم گذشته ساعتم

خشک شد خودکار و من بی طاقتم

دفترمن خط خطی از یاد تو

عشق بازی می کنم با نام تو

من پی یک دفتر نو می روم

یا به حسرت در پی تو می روم

تا که شاید این نبودت سر کنم

می نشینم درس را از بر کنم

                                                      حامد احمدی   




تمام شد آقای خاطرات

یک طناب دار ،تو محو می شوی در هزار فکر بی اساس

حرفی بگو

سخنی که شود جای خالی هزار خاطرات

حرفی نبود؟

رفتنت رسید

نخ را ببر مامور زمان

نفس های من کجاست؟

بایست مامور زمان

بمان آقای خاطرات

قلبم روی طناب جا مانده است

                                                        فاطمه پیروزه



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 14:30 ] [ شورای مرکزی ]

شکر از کام و نگاه رخ یارم دارم

که کند با نگهش باز گره در کارم

سرخی روی من ار می نگری خوش نایاب

که دلم را به سمرقندی خالش دادم

حال امروز چو دیروز که مجنون می گفت

من به نوکر شدن خاک رهش آسانم

سبزی از نم زدن چشم من اکنون سبز است

ورنه این جنگل انبوه بیابان بادم

من شکر از عسل لعل شکرخا خواهم

تو بگو مست منم یا که چو خار راهم

یا رب این جام عقیقی که به خواجه دادی

تو بگو باز به ما هم بدهد این یارم؟

شهره را گر به صلیب عیسوی می بکشید

یک نفس از بر یارم برهاند جانم

                                        مرتضی فلاح زاده  




در روزگاری سخت

وقتی زمستان بود ،بر سفره هامان پهن

گویی که باد آمد،پیک بهاران بود

بر بوم هر شاخه ،با شوتکه باران ،صدها هزاران گل،با مهربانی چید

سبزی لباسی شد،بر قامت دوران

اما نسیم از پشت،یکباره خنجر خورد

طوفان وحشی بوی روز خوب را با خود

گویی به یغما برد

آری زمستان بود ،تقدیر باغ ما

طوفان ظالم زود،بر دور هر شاخه پیچید و کند معصوم گل ها را

نسلی که با بوی خوشش هر دم

یادآوری می کرد

با دست هایی که به هم وصلند

ازریشه خواهیم کند ،هر غصه ای کز گوشه ای از باغ

روییده همچون یک گیاه هرز

برخی ز گل ها را ،طوفان ظالم کشت

برخی دگر از غصه هم نسل های خود، بر شاخه خشکیدند خورشید در زندان

ابر سیاهی چون که زندانبان

مهتاب هم با جرم همدستی با خورشید

تبعید شد از آسمان بر بام

هر چند ویران کرد ، طوفان گلستان را

اما اگر حتا ،با زوزه هایی سرد ترس شکفتن را،در گوش هر شاخه

چون گوشواری تیز آویز گرداند

در زیر خاک سرد ، هر گوشه ای از باغ

چندین و چندین دانه ی کوچک، در فکر رستن مانده، بی تابند

بر چشم گلبرگی،اشکی به جا مانده

شبنم که خواهد گفت،طوفان چه ها کرده،با باغ بی برگی

هر چند گل مرده ، اما بهاران هست

طوفان که کابوس است، بیدار خواهد شد جهان فردا

خوب است دنیامان،اینسان سحرخیز است!

                                                 منا سادات میر هاشمی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 10:17 ] [ شورای مرکزی ]
اول یه عذرخواهی بابت تاخیر


کس را که با غم دل در ابتلاء نباشد

صد بار اگر بگویی، ما را خدا نباشد

راه های بس درازی تا آخرش برفتم

اما بگفت یارم کین ره تو را نباشد

سعی از فراق رویش دارم به سر به کویش

مغرب نگشته عشقم این ادعا نباشد

تا وقت خوش رسیده ، یارم چه ها بدیده

حالا که وقت سختی ات کس پیش ما نباشد

آه از دل رحیمت بخشش بخواهم ای یار

با این حضور گرمت در دل که جا نباشد

شهره تو را بخواهد ، صد بار هم بگفته

دان در تمام عالم محمل ، سرا نباشد

                              مرتضی فلاح زاده




موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 9:19 ] [ شورای مرکزی ]
 

چه دردی در دلم دارم

کسی را دوست میدارم که او حتا نمیداند

غریبی ، بی کسی ، در شهر

او را از هر آنچیزی که نامش هست، هستی ، دوست تر دارد

میان سیل اشکش گشته غرقه

در تمنای حضورش ناله ها کرده

کجا داند کسی در گوشه ای از این جهان سنگدل هرشب

به یادش دفتری را پر ز اشعاری نه چندان نغز اما پر ز سوز و آتش بی تابی اش کرده

هوای هر شبش آکنده از یک شاخه یاس، یادی ز معشوقش

نوای دلنشینی قبل بی خوابی، لای لای فکر محبوبش

هزاران بار شکلش را، حضورش را، نگاه خوش خرامش را

به چشم آورده و در دل هزاران آرزو کرده

به هرسویی نظر افکنده او را دیده

 

هزاران بار نازش را خریده

آه اما عشق

چون بهاری که ز خاطر برده در سویی

زمستان سردی اش را از گلوی گل فرو داده

هزاران آدمک را میخکوب کوچه ها کرده

صدای مرغ عشق خانه همسایه را مجبور کوچیدن

سایه ی خورشید را دزدیده

اما با خودش گویی نمی گوید که وقتش هست آن پیراهن گلدار را با خود

به دنیای دلم آرد

که گرمای اصیل  دست خورشید و کمان ابروی رنگینی

که آبی زار دنیایم از آن نقشی دگر گیرد

به همراه سپید ابری که چون قالیچه ی رویا

دور زد دنیای زیبا را

به سوغات آورد از سرزمین عشق ورزیدن

چه دردی در دلم دارم

که عشق آستین خود را از برای مرگ تنهایی

نزد بالا

و با تیر و کمان هربار

 جنگ را با 5 برعکسم

شروع کرده

خیال آشتی در سر ندارد

سخت طلب کرده پشت وصلم را به خاک هجر مالد

 یا درگوش دلتنگی بخواند: دست معشوقم بگیرد جای در دستان دیگر ...

                                                                           مونا  میرهاشمی

 

 

من منتظر نشستم اما خبر نیامد 

چشم انتظارت هستم اما خبر نیامد

جامی که داده بودی تا که بنوشم آن را

از تحفه ی تو مستم اما خبر نیامد

تا خط هفتم آن را بالا کشیدم اما

جام می ات پرستم اما خبر نیامد

گفتم که ای نگارم قابل ندارد این تن

تقدیم تو دو دستم اما خبر نیامد

اما در محبت را روی من تو بستی

در را به تو نبستم اما خبر نیامد

گفتی عمل ز رندی بر من روا مکن تو

من عادتم شکستم  اما خبر نیامد

                                                                دانیال عسکری

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 14:8 ] [ شورای مرکزی ]

شنیدم شکوه های شاپرک را که شب پیشین

چنین با آسمانی  از انیران قصه ها می گفت،

یکی از قصه ها، صحرا 

چنین می گفت

خدایا ای همه زیبایی و احساس

تویی آن آسمانی تر از آب و خاک

بگو آن پشت صحرا ها

که گویندش کنام هر چه شیطانست

چرا رنگ سپیدی مرده و روزش پریشان است

بگو آن جا که روزی هر بهارش طعنه بر اعجاز حق می داشت

بگو حالا چرا سوزان و گریان است

چرا ابر بهارش اشک خشکیدست

چرا دست زمانش سخت کوبیدست

بگو بعد از همه نعمت و ورا کفرش چه بود و این زبر دادن چرا بودش

بگو گل های مرمر از چه جای یاس و شب بو را گرفتند و شقایق از چه خارا شد

بگو دریای آبی از چه جایش را به مردابان مشکی داد و ققنوس زاده اش را از چه آتش زد

چرا جای کبوتر ها و آواز پرستو ها، کمین کرکس و هوهوی جغد آمد

چرا احساس غم شب را ورق می زند

چرا چشمان شبنم گریه ها می کرد

چرا خشکی گلومان را فشرد و آتشی سوزان به دلهامان فرود آمد

چرا این شد چنین آمد

به هر اشکی که از چشمش به روی گونه ی خشکش رها می شد

دل آن آسمانی تر چنان می شد

نشد کز صبر بس بی انتهایش حاصلی چون بس صدایش زد

تو ای زیباترین موجود خلقت ای ثمین صورت

به سنگان زمین گرم

ستم را کم روا کردن

و یا بی جا روا کردن

چه توفیق است

سنگ سنگ است

اگر از جای برخیزد

و یا شب را فرو ریزد

بدان دستش چونان گیرم

که ظلم از جای برخیزد بریزد

اشک بر صحرا و بگریزد                                        

                                                              مینا دلفان آذری   


سرزنش کردن دوای مردم بیمار نیست

گر تو میدانی بگو الگوی هر رفتار کیست؟

تو میگویی بپو این ره چه بسیار و چه کم

من نمیدانم به جد فرق کم و بسیار چیست

گر که کم باشد غلط بسیار هم سان آید ش

مشکل این است کسی از خبط کم بیزار نیست

کس ندید خبط تورا پس این چنین واعظ شدی

من نمیدانم کسی در این جهان بیدار نیست؟

چه خوش گفت شاعری آگه ز من در این جهان

هیچ شعری هم دگر بر من چنین پر بار نیست

کاش می آورد مستی هر حرامی چون شراب

آن زمان معلوم میشد در جهان هشیار کیست

                                                                حامد احمدی



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 14:20 ] [ شورای مرکزی ]
شب است و سوز ساز سرد پاییز

هوا سردو خانه ها غم انگیز

همه خفته در خواب و کسی نیست 

چقدر سخت است روزهای سرد پاییز

 

 

دلم تنگ است و غمگین و اشک ریز

"صدا می آید ای بردار"برخیز

ولی هیچ صدایی منعکس نیست

چقدر سخت است روزهای سرد پاییز

 

 

از آن دور نوری می تابد دل انگیز

گمانم یک نفر در سوز پاییز

در آن تاریکی سرد و غم  انگیز

می کند آشفته فریاد. یاوری نیست؟

 

 

از آن سو یک نفر با سرعت و تیز

بزد بر وی که دیگر روشنی نیست

بخواب ای برادر که دیگر

مسیری برای "آزادگی"نیست

 

                                       اسماعیل یعقوبی

 

 

و سکوتی آرام

و دگر برف عظیم

آدمی عاشق آدم برفی

و پدر می سازد آدمی رنگ سپید و چه لبخندی هم

قلبی از روشنی اشک زمستانی ابر

پدرم می گوید قلب آدم باید  به سپیدی باشد

وبهار آمد و آدم را برد

و من اینجا تنها

گریه ی ابر برای من  بود

و دلی تنگ برای آدم

و پدر باز آمد،که بهار هر سال از دل آدم برفی زمستانی هست

و دلت تنگ برای هیچ است که دنیا پر آدم برفی است

چه دنیای سپیدی هم بود

و چه دردی است که هر چه دیدم خبری نیست ز آدم برفی

 نکند برف نیامد دیگر

شایدم بوی بهار، قلابی است

کودکم برف آمد، آدمی را تو ببین

و در این مرگ تو هم اشکی ریز

و سکوتم که شکست

پدرم این دنیا پر آدم سنگی است

 

                                                  فاطمه پیروزه

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 11:51 ] [ شورای مرکزی ]

موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 10:14 ] [ شورای مرکزی ]
زندگی، حجم حباب آلود آویزان بر تن هوایستان روزگار

قل میخورد بر تماشای کربن دی اکسید ندانستن

با ترس فرورفتن در انبوه کابوس نابودی

از فوت کوچک کودکی ... 

زاده شده ایم از کف هایی که شستشو میدهند

 اندوه بازیچگی مان را

آرزوهای رنگارنگ چون برگ هایی، از درخت پاییززده وجودمان فرومیریزند

و صمغ خوش خیالی را گذر زمان از تنه می مکد

چه تلخی پر حلاوتی ...

پیش به سوی فهمیدستان مرگ

قدم زنان بر تلنبار آرزوهای فروریخته مردمان تاریخ  

پیش به سوی باغ بی برگی

تمام میشویم در یکی از همین روزهای آفت زده مسموم

در حالی که چشمانمان هنوز قدر کاوش نوزاد تازه متولد شده مبهوت است

خاک قلبم دستان مرد سیه چرده ای را خواهد ساخت

و استخوان های فرسوده ی تو

مغز سرگشته گمشده ی زمینی دیگر 

تاوان سیب ممنوعه ست، جاودانگی این چنین....

                                                                        مونا میرهاشمی

دلگیر دلگیرم مرا مگذار و مگذر

از غصه میمیرم مرا مگذار و مگذر

تنها نمی مانم که گر بی تو بمانم

با خلق درگیرم مرا مگذار و مگذر

طاقت ندارد این دل بشکسته ی من

پیر و زمین گیرم مرا مگذار و مگذر

من ناگهان گویا که دربند تو افتم

بگشای زنجیرم مرا مگذار و مگذر

ای بی وفا من که به پای نشستم

اکنون شد دیرم مرا مگذار و مگذر                          

                                                                    دانیال عسگری


من که یادم هست مادر هر روز صدا سر می داد

دست خود را به طنابی بسته

مادر از پشت تکانم می داد

من که خوب یادم هست مادر آن جا می خواند

که اگر افتادم تو به یادت باشد

دستی از دیده ی تو

قلب من را گیرد

و امروز در این هستی تو من چرا می ترسم؟

و خدایی که دگر هیچ نبود غیر از تو 

در شب قصه ی مادر با من

تو به من  باز بگو

که دگر دستی نیست

که قوایش برسد بر دل من

یا که تو یادت رفت دل من هنوز هم تاب سواری خواهد.  

                                                                       فاطمه پیروزه


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 12:30 ] [ شورای مرکزی ]
جلسه در روز دوشنبه با اكثريت جمعيت كار خود را با حافظ خواني شروع كرد...


آه که از دست تو غصه نهایت شده

از غم تو حال دل ، بی ته و غایت شده

دیده تو را دیده و جان به لبم دل رساند

دل شده بس بی قرار دیدنت عادت شده

دیده امت روی کم پس چه فراوان ولی

این دل و این دیده ام بنده و رامت شده

بر لب تو خنده و بر دل من تاب و تب

وا دل من وا دلم قهقهه کارت شده

این چه ستم با من و با دل بی دل کنی

نیست ستم کاین چنین بلکه مهارت شده

نیست گناه از تو و نیست مقصر دلم

بسته سخن این زبان ، محو جمالت شده

آه امیری چه طور ، مملکت عشق را؟

وضع در این تاج و تخت رو به وخامت شده

                                                                   امير ابوالحسني 

سحر گاهان به افلاکی رسیدیم

همه سرگشته شیدایی رسیدیم

صدا دادیم یاری را ندیدیم

ولی دلداده بر یاری رسیدیم

ندا آمد شما اهل کجایید؟

چرا اینگونه آشفته می آیید؟

بگفتم از ده مجنون می آیم

به دنبال رفیق دون می آیم

همان یاری که مارا عاشقانه

به دنبال خودش خانه به خانه

کشانده تا به اینجا حال برگو

تو دانی زود گو لیلای من کو؟

بگفتا لیک لیلایی نداریم

سر و پا مست و شیدایی نداریم

همه لیلا منم ، باقی به هیچ است

تو راه کس نگیر کین پر ز پیچ است

بگفتم ساغر می ناب باشد

كه چشمانت چنين پرتاب باشد

به صد منزل می آیم ای جفاکار

بدانم بوی لیلی دست بردار

بگو لیلای من بر عرش مانده

و یا چون من همیشه فرش مانده؟

بگو سر بر دو عالم او نهاده

و یا چون من به دیناری بداده؟

بگو دردش کجا ، خانش کجا، دل بر که دارد؟

بگو حالا به من دل می سپارد؟

ندا آمد برو خانت خراب است

چو لیلا آمده نانت بر آب است

برو بر درب منزل ، بین تو لیلا

که خواب امشب است تعبیر فردا

به حق شهره بباشد نام نیکی

که خواجه آن بداد ، برتو ، به هیچی

                                                       مرتضي فلاح زاده

در انتها آقاي حامد احمدي متن ادبي خود را خوانش كردند.


اضافه كنم كه حدود 40 نفر در جلسه حضور داشتند.

به اميد اينكه با همت بچه ها اين جلسات همچنان ادامه داشته باشه و پايدار بمونه...


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 16:8 ] [ شورای مرکزی ]
جلسه در روز دوشنبه راس ساعت 12 با حافظ خوانی کار خود را شروع کرد.

رنگ این قصه ی شب دیده ی تنها با تو

خنده ای از سر این غصه ی دور

کهنه ای نوتر از بوی لباس  به تنم در شب عید 

خنده ام می گیرد ؛

عادت خنده  به  دل های همه هستی تو

خنده ام وسعت بیداری چشمان خودم

شب بودن بی تو

سرزده  لقمه ی هم سفرگی ماه بی منت هیچ

او که عمری به دلش منت خورشید خدا است

فصل بی تو ماندن

تیتر پرحرفی من ها و سکوت

گوش ماهی زده بیرون از ابر

بشنود  او من را

شاید او راز مرا فهمد باز

که چرا دل اینجا

ته ایستگاهی که نمانده به تنش رد مسافرهایش 

خنده ات می گیرد

ته دنیای تو ماهی دارد؟ نه، خودم می دانم!

قصه ی بی رنگی است

سهم بی  رنگی دنیا هم بیش

قصه ام رنگ کنی یا نکنی

ته ایستگاهی که ببینم یا نه

ته گام هایی که شود دورتر از من به خودم

چشم من بیدار است

خنده ام می گیرد

خنده ای از سر بی تو ماندن

گریه ای کز شود آرام دل من شاید

خبری نیست که نیست

ومن اینجا و کنار دل خود

باز هم می خندم

                                                                            فاطمه پیروزه 



راه ما آبی ست در چرخ کــبود                     سهم ما ســبز است از بود و نبود

مهروماه ما یکی برگ گل است                    عطروبوی گل  جزیی از کل است

ار تو خواهان رهی در کل نگر                     شاد شـــو از زندگی  با یـک نظر

قید هرچــه بی ثبــاتی را بــزن                     یک دمی هم نغـمه ی شـادی بزن

                                                                                                 حامد احمدی



فارسی اش ؛

نشانه بومیت عشقت از سرزمین دل

و انگلیسی اش؛

نماد تعلق خاطرم در هر جای دنیا به توست

قلب من را دو علامت سوال روبه روی هم ساخته

که یک قطره خون می چکد و قطره ای اشک از آن انگار

مثلث بالایی

آرزوهای نامتناهی ام را به سمت آخر آسمان نشانه می رود

و

مثلث پایینی

سقوط آزادی به اوج روزهای بی خاطره

زندگی ام، لوزی دردسر سازی می شود  

با قطر تنهایی که پر رنگ می شود  

یا شاید

دایره ای  بی سر و ته که سستی در آن می دمد

و به آن حجم می بخشد،

تا مثل تمام کره های دیگر وستاره ها و سیاره ها و نظم حاکم بر هستی

دور باطل و ناباطل بزند.

و گاهی هم چون خطی موازی با مرگ که در ناکجاآباد نامعلوم آینده به یکدیگر می رسند،

بستگی دارد

به استعداد تابلوی نقاشی و طرح موردنظر نقاش بگذار در سه کلمه خلاصه اش کنم                                                                     

                                                                   زندگی، عشق، مرگ

                                                                                         منا سادات میر هاشمی 

در آخر جلسه یکی از ورودی ها متن ادبی خوانش کردند.

و

با تشکر از آقای محمد فانی که در این جلسه همراه ما بودند. . .


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 10:14 ] [ شورای مرکزی ]

اول جلسه خانم کیماسی شعر زیر رو روی تخته نوشتن:

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید                 گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پا بوسی باران بروم                آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

انقدر آینه ها را به رخ من نکشید                       انقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید

چشمی آبی تر از آینه گرفتارم کرد                     بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید

آخرین حرف من این است: زمینی نشوید            فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید

طبق روال٬ پس از غزلی از حافظ خوانش اشعار شروع شد:

انگار فرقی نمی کند

باشی

شعر هایم از تو سبز

نباشی

دفترم از تو سیاه

انگار واژه ها فاصله را نمی فهمند

و حضور را هم!

                                                    صفا کیماسی

 

سرگرم می کنم خودم را با تمام الفبای تو:

هر چه اسم با اول نام تو شروع می شود٬ فامیل ها همه همخویشاوند تو اند

از حرف تو می شود غذا٬ رنگ٬ گل٬ میوه ساخت

اشیایی نمانده که شکل تو نباشد

و شهری نیست که ...

Stop!

یاد رفتنت هم بازی را تمام می کند...

...........................................................................................

ورود تمام کلاغ ها را ممنوع کردم

از آن روز که گفتند٬ حادثه خبر نمی کند...

با صوت مطمئن کرغ عشق ها چشم به راه حادثه ی

دیدارت می مانم.

                                                            مینا رضایی

 

مست باده بودم و هشیار کردی تو مرا

غرق شادی بودم و بیمار کردی تو مرا

دردمندم کردی و درمان ندادی بی وفا

خواب نازی داشتم بیدار کردی تو مرا

من چو شهرزاده درون قصر زیبا بوده ام

بی نیاز از مال بودم عیار کردی تو مرا

چه کنم با این همه دردی که دارم ای صنم

یک نظر بر ما کردی٬ تب دار کردی تو مرا

                                                          حامد احمدی

 

روز آخر را کدامین یاد هاست

چرخش طوفان سرد باد هاست

روز دیدن٬ پر کشیدن٬ صبح سرد

خم نمودن زیر آسمان درد

سال ها شرح تو دادم بر دلم

چشم تو باز ندیدم دم به دم

سوز همنامان خوبی های تو

نقش رفتن پی رویاهای تو

تنها چو تنها ماند و عاشق را ندید

قطره ها را در هوایش او نچید

سر به گیتی چون نهاد از کوی دوست

سر به داری کو بگوید سوی اوست

چون ندید و غم به داری خفته دید

سر بیابان رفت و پایش رو به بید

بید من افسون شد و سر پاره کرد

سوی تنهایی من او چاره کرد

دست خود را بر دلم او نقش کرد

بر دلم او ماتمی را فرش کرد

خنده ام را چو عزیزی بر گرفت

نقش تو بر دل من او سر گرفت

سر به فردا هم دهم فریاد نیست

چشم فردوس جهان را خواب نیست

سوی شیرین هم روم فرهاد نیست

عاشقم را عاشقی هم یاد  نیست

                                                          فاطمه پیروزه

 

قرار بر این شد هر کسی هر کاری داره خونده بشه ( چون آخرین جلسه ی ترمه با حضور دوستان )

حامد احمدی یه متن ادبی٬ مرتضی فلاح زاده یک غزل و مونا میرهاشمی شعری به سبک آزاد خوانش کردند.

آخرین جلسه ی کانون شعر و ادب با حضور آقای فانی و ۸۶ای های عزیز به پایان رسید... و کانون رو به ورودی های پایین تر ( مخصوصا ۸۹ای هایی که در طی این ترم تونستن خودی نشون بدن) سپردن.

البته عزیزان قول دادند هر چند وقت به کانون بیان البته به عنوان میهمان!

با آرزوی موفقیت برای همه ی دوستان. . .

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 ] [ 15:45 ] [ شورای مرکزی ]
امروز به از فردا٬ در صبر چو دریایی

عمرت به سر آمد گل٬ در پیشه ی فردایی؟

یارا به کجا رفتی؟ دل را به چه کس دادی؟

در هجر چه کس ماندی؟ درمانده و شیدایی

گو چون برم از یادم طومار خوشی ها را

من با تو شوم مسعود٬ عشقم تو چه زیبایی

دل را که سپردم من٬ فکرم که همه با توست

لعل لب تو خوش بود٬ شیرینی حلوایی

ای عشق بیا با من درد و دل خود رو کن

از عشق که می سوزی؟ دل رفته و تنهائی

ای نو گل بشکفته٬ من بین و حذر کن تو

مجنونم و آواره٬ دل را مده رویایی

یارم ز کفم رفت و ربم شده غمخوارم

« ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی»

                                                مسعود موسوی نژاد

 

دست انتظارم را بگیر

با من بیا به اوج لحظه های با شکوه گوش دادن به

موسیقی چشمک ستاره ها

بیا تا آغوش لطیف پروانه ها را پذیرا باشیم

و با بال های نازک قاصدک ها

در کوچه های بی قراری ارمغان آمدن شویم

من و تو اگر ما باشیم

زمین گرما را پشت گوشش پنهان نمی کند

هجوم سایه ها سرباز ترسوی مهتاب را پشت سیاهی

بی صفت اسیر نمی کند

و حسرت

و لابلای سنگ های چندین هزار ساله

سنگواره خواهد شد

من با تو

از آسمان هفتم هم بالاتر می رویم

و در مهمانخانه ی بهشت

از شیر و میوه های خوشبو بستنی می سازیم

و در عمق دانه های برف کوهساران دوزخ

گم می شویم

تا با خدا قایم باشک بازی کنیم

با تفنگ ابر

فاصله ها را تیر باران کنیم

تا محو شوند

و دوری بی گناه را به دور دست ها بفرستیم

بگذار تا با باهم بودنمان ترس ابر را فرو ریزیم

 و مرگبار تر از همیشه با هم باشیم...

                                                    منا سادات میرهاشمی

 

کاش بهداشت را می فهمید ٬ آنکه روی دست های تو

می غلتد

من با آن ها اشک هایم را خشک می کردم

دست های تو یک وسیله ی شخصی ست!

.............................................................................

تقصیر تو نیست که همیشه از کنار قلبم می گذری

سبقت از راست را مقررات این روزگار ممنوع کرده است !

                                                    مینا رضایی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 14:27 ] [ شورای مرکزی ]

دو هفته داستان داشتيم...

جلسه ي 30/1/90

حامد احمدي داستاني به همراه داشتند كه به گمونم اسمش "نيمكت" بود.

محمد فاني داستاني از معصومه ميرابوطالبي به اسم "سلول هاي اضافي" ( http://www.stop4story.blogfa.com/post-87.aspx) را خوانش كردند.

 

جلسه ي ۶/۲/۹۰

مونا ميرهاشمي داستاني كه مضمون "تكرار" رو ميرسوند خوندن.

حامد احمدي داستاني تحت عنوان "مزرعه" و كسري قاسم پور هم داستاني از كتاب هيچان خوانش كردند.

و اما

جلسه ي ۱۳/۲/۹۰

پخش می کنی و میروی، بی هیچ منی
میروی تمام نبودنت را توی این سکانس عشقی
پخش می کنی...
و تمام بو می کشم
و تمام جا میکنم خودم را
لای این سلول های لعنتی هوا 
که باور کنم پخش شده ای
ببینمت با بو
روی این پرده ها
روی نوارها...
توی تمام اکسیژن ها..

****************************
****************************
حالا تک ستاره ی من شده ای
دزدکی توی این خیابانها می درخشی
پوستر می شوی، نقاشی می شوی
شعر می شوی و 
توی تمام کامپیوتر ها، لب تاب ها
فیس بوک ها می گردی
.محرم و نا محرم هم سرت نمی شود
حالا تو پیشرفت کن
نامزد اسکار که شدی با بازی خوبت
در فیلم شبکه ی اجتماعی...
تو تلاشت را بکن
من هم کمکت می کنم
من هم پخش می کنمت
توی تمام شبکه ها 
توی تمام شعر ها
تمام عکس ها
پوسترها
نفس ها
نفس ها
نفس 
هام

                                                  كسري قاسم پور

 

به فصل خونريزي بي رنگ ها

به نزاع گنجشك ها و سنگ ها

به نبرد تيغ با رگبرگ ها

به خشكيدن آرام گياه

به حس حزن انگيز نگاه

به سرماي برفي تيره رنگ

به كوه اندوهي در دل تنگ

به اينها قسم مي آيد بهار

فصل شادابي هر لاله زار

فصل سبزه، فصل شادي و اميد

فصل نور و فصل آغازي جديد

فصل آغازي براي رنگ ها

فصل پنهان كردن آن سنگ ها

                                               حامد احمدي

 

به سر دارم صداي آشنايي

غزل سازم به دستاني خدايي

كه اين حق است و الله هم بداند

نباشد اين كلامم خودنمايي

سراپا قُصر و عذر قُصر دارم

چو هر دم مي شوم من در هوايي

همه فكرم به اين حال زميني است

تو گو در اين سياهي، رهنمايي!

تو كه مارا به حال خود گذاري

چه غم داري كه گويي از جدايي؟

مگر آن روز كز شهرم گذشتي

نگفتم يار من برتر ز مايي؟

نگفتم حال من از دوش بد بود

تو آنرا كرده اي اين چون سمايي

بگفتي عاشق رويت بگشتم

بگفتم شهره در شهرم چرايي؟؟!

زمستاني ولي همچون بهاري

تو گفتي بر در منزل نيايي

كه در منزل بباشد پيرمردي

كه كار اوست در ده كدخدايي

خدا را كشته و خود كدخدا است

دمادم مي كند هي ناسزايي

بگفتم چشم اي يار جميلم

نيايم بر در كويت گدايي

چه شد آن وعده ها در وقت خرمن؟

بگو الآن تو اي يا رب كجايي؟

بيا دستم بگير اي يار خوبم

ندارد اين دلم بي تو صفايي

به آخر مي برم حرفم وليكن

بدان بي تو ندارم شهره نايي

                                         مرتضي فلاح زاده

 

 

هنوز بیدارم...

جمعه ها صبح، به یاد کله پزی "بچه محل"

مادر از این همه بی خوابی برایم اسفند دود می کند

که مبادا چشم خورده باشم...

 

به روز های تو عادت کرده ام

به تو که نیستی ولی آتیش نبودنت

هنوز این اسفند های بد بو را دود می کند.

به تو که نیستی ولی دوازده اسفند لعنتیت

تمام پامچال های جوانیم را از ریشه می سوزاند.

 

به روز های تو عادت کرده ام

به این جمعه که سال هاست پوتینم را واکس می زند

به این جوراب که از فرط سائیدگی

مثل دلم نازک نازک شده است

 

به این جاده که من را هر هفته به کله پزی می برد

با سرم، با پا

و بدون دلم که پیش تو جا مانده.

 

به روز های تو عادت کرده ام

اصلا خودشان شده ام که هنوز

مثل یک گوسفند

بعد چند سال می نویسم

شاید این جمعه بیاید، شاید...

                                                كسري قاسم پور

 

و در آخر محمد فاني شعري از خودشان تحت عنوان "براي چه؟" خواندند و نظر خواهي كردند.

اضافه كنم كه مهمان عزيزي به نام طاها وفايي ن‍ژاد جمع ما را منور كرد. ايشون هم شعري ( آخرين پستي كه در وبلاگشون مشاهده مي كنين) خوانش كردند.

 

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 23:59 ] [ شورای مرکزی ]

دیگر چه جای خواهش و نذر و اجابتی؟
وقتی امید نیست به هیچ استجابتی
جشن تولدي كه مبارك نمي شود ...
ديدارچشم هات كه درهيچ ساعتي ...
حال مرا نپرس در این روزها اگر
جویای حال خسته ام از روی عادتی
از ترس اینکه باز تو را آرزو کنم،
خط می کشم به دلخوشی هر زیارتی
توشاهزاده ی غزلی! پرتوقعی ست،
اینکه تو را مخاطب اين شعرِ پاپتی ...
حالا بيا و بگذر ازاين شاعري كه بود،
تسليم چشم هاي تو بي استقامتي!
مثل تمام جمعيت اين پياده رو
با او غريبگي كن و بگذر به راحتي
بگذر از او كه بعد تو... اما به دل نگير
گاهی اگر گلايه اي، حرفی، شکایتی...
باور كن از نهايت اندوه خسته بود
مي رفت بلكه در سفر بي نهايتي ...
این سال ها بدون تو شاعر نمی شدم
هرچند وهم شاعری ام هم حکایتی...
دستی به  لطف بر سر این شعرها بکش
من شاعر نگاه توام ناسلامتي

                                               رويا باقري

 

از لحظه هاي دلم كم كه مي شوي...

سكوت كه ميكني، مبهم كه مي شوي...

اين ترس كهنه باز سر باز مي كند

يك قصه تلخ پر از غم كه مي شوي...

هر روز با نبودنت درگير مي شوم

تعبير تمام خواب هايم كه مي شوي...

من دوست دارمت... بي بهانه اي

حتي شبيه غريبه ها هم كه مي شوي...

حتي شبيه تمام سوال ها...

نزديك تر از هميشه به مرگم كه مي شوي...

اين بغض هاي خسته را گريه مي كنم

اين بغض هاي خسته را مرهم كه مي شوي...

                                                         صفا كيماسي

 

تيك تاك نه، اتل متل مي كند اين لحظه هاي با تو

و اين منم

پر از دلهره بازي كه مبادا دست آچين و واچين اين ثانيه ها

پاي تو را از كنارم بر چيند!

 

                                                          مينا رضايي

 

بگو گردون چرا با من تو اينگونه بد مستي

كه من مست رخ آنم، نه اين مستي كه تو هستي

 

همه هستم به مستي و همه مستم به هستي بود

بگو يارا چرا بر من تو باز اينگونه در بستي؟

 

گناه عاشقي دارم به دل ، اما پشيمانم

تو لطف و مرحمت فرما كه شايد من همي جستي

 

خسي بودم به دبدارت شدم چون نار من آتش

بزن بر دل تو اين آتش مگو دلداده تو پستي

 

زمستان هم به سر گشت و بهاران هم بيامد زود

و پرسي بر در منزل كه بازا عاشقم استي؟

 

به شهره گفتم امروزم چو ديروزت پريشان است

بگفتا بر بزن جام و بگو اوف بر همه هستي

                                                                      مرتضي فلاح زاده

                                                              
موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 22:40 ] [ شورای مرکزی ]
جلسه ی این هفته ی کانون که 89/10/6 برگزار شد آخرین جلسه ی ترم جاری بود. جای همه ی دوستانی که نبودن خالی...

ایشالله ترم آینده در خدمت دوستان هستیم.


غمین گشتم همین دل وای جانم

از این لحظه دگر بی تو نمانم

زمانه قرعه اش بر نام من زد

ولی قدرش ندانم که ندانم

سبک بالم ولی دست زمانه

بزد یک ضربت عشقی نشانم

سحرگاهان به اشکم می فزودم

که اندک مدتی در غم بمانم

که غم از دید عشق شیریت بباشد

پس این هم چنین ست و بدانم

من این غم را به جز تو بر که خواهم

چو من بی روی تو همچو خزانم

برس تا دست من گیری بدستت

غم دوری ببر از دل تو جانم

هوا دارد به سر این شهره شهر

تو بنما یک رخ و گردان نهانم

مرتضی فلاح زاده


نمی دانم

شاید نسب شانه های من برسد به

پیر نیمکتی در سرزمین راه...

که سر ها بدوند و برسند و اینجا بنشینند و نفس خورند و ...

حق هوایم بر باد داده، بروند !

فراموشی میراث نسل شانه های من است !

..............................................................

کلاغ احساسم صورت حساب رقیب می آورد

پر از معامله نگاه های تو!

من به امضای حسادت چنگ می کشم صفحه را

که بدانی ملاحظه شد وفای چشمان تو!

مینا رضایی

 

 

تا کجا این چنین می گریزی

دلم که هیچ

لا اقل آنقدر باش که شعر هایم به هم نریزد

حضور نخ نمای چشم هایت را از دفترم نگیر...

..............................................................

دل داده بود به همان ساعت کهنه ای که نمی آیی

و هر روز تمام دغدغه هایش را بقچه میکرد و پشت همان نگاه خیس خالی

مینشست

باور نکرده بود رفته ای

صفا کیماسی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 0:58 ] [ شورای مرکزی ]

از کرده ی خود واله و حیران شده ام من

بگذر ز گناهم که پشیمان شده ام من

این دست تهی را ز کرم رد مکن امشب

امید منی بی سر و سامان شده ام من

بگذار که جام می عشق تو بنوشم

چون بهر می پاک تو عطشان شده ام من

چون غنچه ی آکنده ز اوصاف بهاری

از یاد رخت چاک گریبان شده ام من

بی یاری تو راه به جایی نبرم چون

در بار گنه شهره ی دوران شده ام من

باور مکنم کز گنهم نگذری ای یار

بگذر که برای تو غزل خوان شده ام من

امین صابونی

 

با تو انگار دگر

نتوان خاطره ای ساخت که شیرین باشد

خاطراتت همه در یادم هست

تو که خود میدانی

ولی از آن همه زیبایی هر روز وجودت در من

خبری نیست ز شوقی که تو را باز بخواند سویم

با تو هستم هر روز

من هنوزم که هنوز است اگر شعر توانم گویم

و اگر زمزمه ی محو تنفس دارم

و اگر می خندم

همه را مدیونم

به تو ای دوست، به هر لحظه ی آن خاطره هایی که مرا برد به یک عالم دور

به تمنای حضور

به تپش های پر از حسرت دیدار دوباره

به جنون

ولی انگار دگر

پر شد این دفتر شیرین پر از خاطره ها

ذهن من تاب ندارد که بیایی سویم

و بسازی قفسی تا که بگیرم جای در کنج غزل

بنویسی و بخوانم

و شدم مست تر از فرط هوس

هوس بودن تو، هوس بودن عشق

هرچه می کووشی و من...اما...نه

زنده ام با همه ی خاطره ها

و نمی خواهم باز

بنویسی که بخوانم صد بار

تازه تر خاطره ای تا که شود باز آغاز...

منا سادات میر هاشمی

 

من شیفته ی آن رخ چون ماه تو بودم

بی خود شده از خویش و گرفتار تو بودم

من رهواره ی ملک فردوس تو بودم

درمانده ولی عاشق دیدار تو بودم

حامد احمدی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 0:52 ] [ شورای مرکزی ]
اول یه عذرخواهی بابت تاخیر...


مثل همیشه یک سر و گردن کثیف تر از همه می آیی

از این به بعد بلند پچ پچ ات می کنم

تا قدم هایت را دو دو که می زنی

چند متر نزدیک پیاده رو

توی حواس من پرت شوی

و من دیوانه وار تمام سعی ات را می کنم

درازی پاهایت را لای گلیم جمع می کنی و به میان بر های هم راست تر فرو که می روی

گل های قالی را حفظ کردی

و درست ته آن گلبرگ، لاکی پاهایت را می کشی

دیگر بلند پچ پچ ات نمی کنم

فقط کمی برایم سر و صدا بیاور

هیجان های کز کرده توی هیپوتالاموس مغز را

حالت تهوع دارم

سعی ام کن نگاه بردارم

از آن حاشیه ی لاکی رنگ قالی

میلاد معافی
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA

کاش بالای سرت آفتاب ظهر می ماندم و تذکر سایه ی چشم هایت !

یادت باشد نگاهت جلوی پایت بماند

سایه ی ظهر راه دور نمی رود.

.........................................................

حوصله ی دندان های صحبتم سر رفته و صدای تو هم سقز کوه های بیهودگی ست

ای جویدنی بی حاصل سر دهان سردم با تو گرم نمی شود.

مینا رضایی

موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 0:48 ] [ شورای مرکزی ]
یه عذرخواهی واسه تاخیر در به روز کردنم

جلسه ی هفتگی کانون ۸۹.۸.۳ برگزار شد.

آی خانوم!

لطفا نبینمت

هنوز زیبایی

در آسمان ها پرواز می کنی

پرستیدمت به خاطر سادگی.

خدا انسان را به خاطر اشتباهاتش مجازات می کند

و برای تکرار...

به هم می ریزم میان سنگفرش ها

به دنبال بی خیالی

عشقی برای هیچ

هیچی که من هیچ بودم

دیگری همه چیز

وقتی که تجربه ها به بن بست می خورد

راند عقل را باختم

لطفا نبینمت خانوم!

محمد فانی

 

ایستاده ای رو به رویم

پاهایم به احترامت جفت می شوند

تو دوازده صفحه ی ساعت منی

بگذری عقربه هایم میروند سوی آن وقت که یکم

تنها!

...........................................................................

علف های حضور همه به دهان بز تنهاییم تلخند

گرگ دنیا شنگول روزهایم را خورده و منگول لحظه هایم را برده!

کاش آن ساعتی بیاید که تو

ای حبه انگور من پشت آن پنهانی.

تو علف ها را به دهان بز تنهاییم شیرین می کنی.

 

مینا رضایی

 

تحلیل می روم

به سمت نمی دانم های تنها نشسته ام

با خاطراتی که گیج

حضورت را لا به لای نوشته های فقط سیاه

پرسه می زنند

و تو

رسوب می کنی

درست همینجایی که نمی دانم چند قدم مانده ام تا ناگزیر فراموشی...

 

صفا کیماسی

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ جمعه هفتم آبان 1389 ] [ 22:24 ] [ شورای مرکزی ]

طبق درخواست دوستان تصاویری از نوای اردی بهشت در این پست قرار دادم ،

این آخرین پستی هست که توسط شورای مرکزی این دوره قرار داده میشه،

به عنوان آخرین مطلب کار کوتاهی از خودم (نویسنده وبلاگ!) قرار میدم ...


قطرات باران را می نگری که در جریانی جدی،

   چه بی ریا و پر شور!!

        زیبایی های خداوندگار خویش را به نمایش می گذارند.

                                 آه می کشی

                                              آهی اندوهبار،

                           که تو نیز می توانی و حرکت نمی کنی ...


زهره چمن گشت

تصاویر
خوانش اشعار
مبین اعرابی

صفا کیماسی
طاها وفایی نژاد

سورنا خلیقی

مینا رضایی

ایلقار دادگستری











اجرای نمایش








موسیقی سنتی




موسیقی پاپ



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون ، اطلاع رسانی و ...
[ یکشنبه ششم تیر 1389 ] [ 12:33 ] [ شورای مرکزی ]

 روزهایم  این روزها

درهم می پیچند

جاعوض می کنند

شب به شب دیروز و دیروزتر می شود

وصبح به صبح فردا و فرداتر

من در امروز پا فشرده ام

شبیه تک درختی که وامانده شکوفه دادن و برگ

ریزان است

تک درختی که در میانه راه حالا ویران ، ریشه

دوانده

روزهای عجیبی است

مثلا دیشب وقت خواب

از نوک انگشتان دستم شکوفه های کوچک سیب

می رویید

و تمام نیمه شب از صدای بلبلان خوابم نبود

صبح اما ، با صدای خرناس خرسی

در غار برف گرفته ی روبرو بیدار شدم

اینجا چه خبر است ؟

کسی هست که این پازل در هم و برهم را مرتب

کند ؟

یک بار هم شده می خواهم شفاف و منسجم باشم

در آینه

تکه ها را کنار هم بگذارم تا ببینم کجای زمین

 ایستاده ام

زیر میز را گشته ام

لابلای تمام کتاب ها را هم

زیر تخت و فرش هم نبود

نقشه جزیره گنجم را گم کرده ام

به ماهواره ها سپردم که بگردند

از اهالی خانه پرسیدم

از پیرزن های فالگیر پرسیده ام

مگر می شود یک جعبه سیب سرخ ، وسط این

هیاهو

به پلک زدنی غیب شود ؟

از نیوتون بپرسم یا حوا ؟

-    از من بپرس آقا معلم

این را کرم کوچکی در ردیف آخر گفت

بعد در بهت من هی بزرگ شدو بزرگ شدو تمام

صندلی ها را جوید

مدرسه را جوید

خیابان و شهر را جوید

خورشید را هم

حالا در سیاهی مطلق

چیزی دارد انگشتانم را مزه مزه می کند

کمک !

کسی اینجا نیست ؟

دستی که حتی به تعارف

حتی به طعنه سویم دراز شود ؟

در تاریکی مطلق ،

دور ریشه ام پیچیده و به زیرم می کشد

به دیروز و دیروزتر ،

دیروز مرددی بود

امید به فردا نیز

در امروز پا فشرده ام

چونان تک درختی در میانه راه ویران شده

تک درختی که وامانده شکوفه و برگ ریز ، با یک

جعبه سیب سرخ کرم خورده ایستاده است و

انتظار حوا را می کشد

 مبین اعرابی



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 2:14 ] [ شورای مرکزی ]

در این تاریخ " تاریخچه ای از شعر صوتی " توسط آقای سورنا خلیقی ارائه شد که در پست های بعدی قرار داده خواهد شد ، هم چنین آقای مبین اعرابی و خانم مینا رضایی آثار خود را خوانش نمودند .


2 کار کوتاه از خانم مینا رضایی

چه فقیر !

سکه ی لحظه ای هم ته جیب های ساعتم پیدا

نمی شود ، تا روزنامه ی روزم را از دکه ی شب

بخرم ...

باشد ، باز با شکم غافل می خوابم !

 

******************************

 

به خوابم نیا !

روز سطل چشم هایم را پر می کند از پسمانده ی

تصویرهای کهنه و من

هر شب آن را سر کوچهی خواب می گذارم !

به خوابم نیا که دل نگران مشام تازگی ات نباشم ...


مینا رضایی

موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ شنبه هجدهم اردیبهشت 1389 ] [ 1:52 ] [ شورای مرکزی ]


درابتدا،

عذرخواهی بابت تاخیر در به روز رسانی...

 

شعری صوتی بانام  "پیانو" 

 

ملودی دل بییمار من

دی دی که چه آرام

می تراود

 می ی  تراود

  می ی ی   تراود

من

 دیوانه تر از بااد

  می می ی رانم

   تا خود را از پس این پی ی یانوی غمگین کنم...

چسبیده ام به این صندلی

 

می ی خواهم

 می ی خواهمکه پرواز دلم را

  بر فراز

پنجره پشتی خانه ام

    جشن بگیرم،،

دی دی

 که دیوانگیم

  در پس دیوار بلند خانه ام

   پنهان شده است

دی دی

 که چگونه به خود می ی لرزم

  از ترس کوسه ماهی تنگ همسایه؛

و چه خوش صدا بود

  د΄΄΄رد انگشتم

   د΄΄΄رد انگش

    د΄΄΄رد انگشتم

     که چسبیده بود به کلاویای می

                                    می

                                    می

                                    می

می ی خواهم

می ی خواهم

  می خواهم که پرواز کنم

   نمی خواهم

    می ی خواهم که دی

     نمی خواهم

      می ی خواهم

که دیوانگی دلم را آواااز کنم

 باااز کنم

  آواااز کنم

   باااز کنم

    آواااز     ، کنم؛

                                                سورنا خلیقی

 

زی ، زی ، زی ، زیبا

"با" با ، "بی" شده ام

"تا" در تاراجت منتظرم

                        بودم!

"مو" در موج نگاهت

"مو" در موج موهایت

            لهجه عوض می کنم با لبانت

                                    و "ما" می شوم

                                                      بودم!

بودم در آینه دود می شود

            سیگار در دست و بود بیرون می دهم

دم بودی، دم ندارد بودم

            بد بو می دهم

   بد بو می دهم این روزها

مادرم هم دیگر به اتاقم نمی آید

            تا از هزار بود و دود،سیگاری بیرون کشد

و این خیابان ها که با حظور من خالی می شوند

کافه هایی که با من قهرند.

            کافی بود انگار آن همه "کافی" که در کنارت

دم بودی، دم ندارد بودم

            بد بو می دهم

                           بد بومی دهم این روز ها

صدای آب را که در حمام می شنوم

                           دستی از پشت موهایم را می کشد

                                                  بغض می کنم

                        کجا مانده ای؟


ایلقار دادگستری

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389 ] [ 15:41 ] [ شورای مرکزی ]

در جلسه برگزار شده در تاریخ88/1/30 آقای ایلقار دادگستری ، خانم صفا کیماسی و آقای معین محمدیان به خوانش آثار خود پرداختند که به دلیل بلند بودن شعر آقای دادگستری آن را در پست جدیدی قرار دادم .


این مین ها، پدر

و سیم های خاردارش، مادرم است.

چند تار مویی از میان خاک و خل های سرت بیرون زده است.

کنارشان میزنی-

و از پشت دیوارهای کاهگل خانه ات

به این زخم های چرکین نگاه می کنی

فکر کردم دست به قلم بردن خیانت است به مادرم.

آنگاه که نوک انگشتانت

به دور از این دستها سرد می شود.

شاید همین تویی

پشت یکی از این درهای بسته،

برهنه در انتظار من...

بایست!

و سکوت را در این هراس مرگ زا بشکن

ترانه ای که با هم خوانده ایم را باز در گوش های من زمزمه کن.

و بیارام!

از نخستین مردی که منم،

از نخستین زنی که تویی؛ سخن میگویم؛

که در نوازش های شبانه موها

به نهایت فکرها، اندیشید

و دفتر سپید را در برابر دیدگانی باز کرد.

ورق زدم.

تا برای خواندن...

توانم نبود،تا از سپیدی های این دفتر خطی بخوانم

ناتوانی من، قطره اشکی در چشمانش آفرید

و او سپیگردی گشت،

غرقه در بادی که در پریشانی موهای من...

که از فراز سر من...

  که از بلند خانه من...

به سمت و سمتی دور وزیدن گرفت.

سپیگرد دور شد. رفت.

و نماند...

آن زمان بود،

 که سپیدی آن دفتر مبدل به سرگذشت ما شد!

شروع به خواندن کردم!

پیدا شد از دور شانه های عریانش

سر خورده در سرابالای

طاق بی تاب چشم.

سوداگر آهوار مهواره ی گریان،

سوداااگر مهوار آهواره ی گریان!

در انتهای این رقص بدنبال تو می گشتم.

                   ***

خطوطی که بر پشتم کشیده شده است،

ادامه در سینه های او

پایانی به زمین دارد.

در قدم هایم، در حرفهایم.

نه!

سواری نبودم بر پشت اسب هایش،

بغض وار تیره کشیده ام، آغاری بود

فریادی را که در

عشق

سرمی دهند.

- با شما هستم که می خوانید!-

پایانی بود او،

رقصی را در آن هنگام که آوازم می داد،

تا کبوتران،

آرام،

بر سر شاخه ی آن سپیدار سپیگرد مغموم ننشینند.

- با شما هستم که گوش سپرده اید!-

و با تو، که آگاه به هر سمت و زبان این سخنی.

باور کن!

عین؛ به سان

عاریتی است از دامنت.

شین؛ مانندی

از شرم عریانی تنم.

 و قاف

آوازی پیوند خورده به قساوت عشق.

بایست.

بیارام.

باور کن!

ایلقار دادگستری

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 14:41 ] [ شورای مرکزی ]


بیهوده تلاش نکن...

هرچه دورتر می شوی داغ خالیت تازه تر می شود!

دروغش را بخواهی

 دیگر فرقی نمی کند

که در نگاهت جایی برای عبور هم نمانده است

همین که می خندی و گاهی پابرهنه از حوالی خواب هایم رد می شوی

همین که خیالت در سرم قدم می زند

و این دفتر از تو سیاه می شود کفایت می کند

فرقی نمی کند در نقطه چین ها بنشینی یا رد اشک های ریخته ام

پس...

بیهوده تلاش نکن.

 

صفا کیماسی


ز کوی تو دگر روم، نام تو را نیاورم

ز عشق تو گذر کنم، یاد تو هست باورم


یاد تو را، نام تو را دگر لبم نیاورد

کام ز لعلت ای حریر گشت شام آخرم


شراب ناب نرگست، سبوی این دلم شکست

سبوی بشکسته شده رفیق و یار و یاورم


چنگ به این دلم مزن که سر کند نوای تو

تر شود از خون دلم دو دیدگان گوهرم


مهره ی سیمابی من میل کجا کرده ای؟

بیا تو ای سافی شب، بیا تو صبح باورم


مگر به آیینه ی تو خبط و خطا کرده ام

که یک دمی نیامدی نوگل من تو در برم


شکوه بکن، حرف بزن، سپس برو

کاش بگویی تو دمی، که ملحدم، که کافرم

 

معین محمدیان


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه سی ام فروردین 1389 ] [ 14:38 ] [ شورای مرکزی ]

نام من

چون زنی زیبا

از پس زرد آینه ها پیداست

قلب من

چون یخی بی قاب

 

کنون که از ره بیمار

صدای تیره ی شب می آید

کنون که از خلوت کوهسار

سایه ای بی شتاب می آید

 

و از قعر اقیانوسها

نور شب ، شعله کشیده

بر روشنایی دنیا;

 

در افق پیداست

قلعه ای گم گشته در قار قار کلاغان پیر

شاخه ای ،گوییا !

سبز گشته بر خاک خسته  از تزویر

دختری گم گشته در خواب اقاقیها .

 

صداها به خواب رفته اند

به خواب زمستانی پر آرامش مکار

 

و چشم ها

فتنه می کارند

بر سینه ی طلایی شهر بی سوار

 

از همین خم سیاه  

از همین شاهراه بی رعشه ی گمراه

 در پیت می آیم  

در پیت

ای امید گسترده بر شب سیاه

زهره چمن گشت


 

2 کار کوتاه از خانم مینا رضایی


ببین!

گیره لبهایم

روی لباس حرف هایم ننشسته بود 

با این سرعت طوفانهای حضورت

 هزار جامه به دستت داده بودم!

آنوقت

 من از شرم عریانی، چون ریسمانی تهی میلرزیدم

 و شانه های تو از رخت من میشکست!


***********************

عموی انتظار باف شهر عشق

 برای زیر پاهای صبر

 نیلوفر میبافد نه زنجیر!

 و یک سر آنرا پشت کوه درک می اندازد

 تا بابای دل که می آید،

شوق آورد

با صدای آزادی...

مینا رضایی

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389 ] [ 18:44 ] [ شورای مرکزی ]

در این جلسه آقای دانیال عسگری  اولین جلسه مرور مختصر عروض و قافیه را برگزار کردند. سپس به شعرخوانی پرداختیم.

 

آسمان نگاه من بی تو، خانه ابرهای بارانی ست

پشت آرامشی که میبینی، شهری از بادهای طوفانی ست

    مثل آتشفشان خاموشم، یک تلنگر برای من کافی ست

                                     در سکوت همیشه ام ای دوست، دردهایی مذاب زندانی ست

    خلوت یک جزیره شاید، بی تو در انتظار یک قایق

دلخوشی های کوچکم از دور، دیدن نقطه های نورانی ست

     مثل آیینه ای ترک خورده، دارم از هم دوباره میپاشم

نیستی و نگاه من بی تو، بازهم مثل این هوا بارانی ست

 

   پوریا .ن



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 ] [ 13:44 ] [ شورای مرکزی ]


در جلسه برگزار شده در تاریخ 88/12/17 علاوه بر اشعاری که پیش روی شماست از آقایان محمد فانی و معین محمدیان ، آقای قاسم رشیدا داستان خود با عنوان " فنجانی که جلویم گذاشته اند خالیست " را خواندند و اعضا پیرامون این آثار نظرات خود را بیان نمودند .


سبز.

آرام می شوم

آرامشی کامل

سکوتی در همهمه

چییییییس....

یک سطل آب

کاش ادامه یابد

همیشگی باشد

.

سیاه.

عکس می گیرید

نیم ساعت است که عکس می گیرید

پشت می کنید به هر چه داشتید و عکس می گیرید

نداشتید

چه می خواهید؟

نگاهی به پشت سرت بیانداز

می بینی؟

نمی بینی.

.

زرد.

بالای کاشی های آبی

آب در میان سنگ هایی که برق می زنند

از زرد

از آب

فقط بخاطر خواهش یک دوست

برای آرامشی کامل

دیدار دوستی که نیازش داری

نیازت دارد

برای آرامش

و آرام می شوم

آرامش کامل.

محمد فانی


رویت به روی من بود ،چشمت به جای دیگر

جسم و تنت همینجا ، دل در هوای دیگر

من سرخوش از نگاهت ، در دفتر خیالم

من در خیالت اما ، تو در خیال دیگر

کامم به کام عشقت ، لبریز از عطش بود

اما تو کامت اینجا ، بودش به کام دیگر

در جای جای قلبم نام توام نفس بود

گویا که بود عمری قلبت به نام دیگر

این است درد ساقی ، گوید به باده نوشش

حال خمارت اینجا ، مستت به جای دیگر

ای شب زده گذر کن از این جهان فانی

برخیز و گام بردار سوی جهان دیگر

معین محمدیان

 




موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ پنجشنبه بیستم اسفند 1388 ] [ 17:7 ] [ شورای مرکزی ]


در تاریخ 88/12/10 دومین جلسه کانون در ترم جاری برگزار شد ، که در این جلسه خانم صفا کیماسی ، آقای مبین اعرابی و آقای طاها وفایی نژاد به خوانش آثار خود پرداختند و اعضا به بیان نظرات خود پیرامون این آثار پرداختند.

و در پایان با تشکر از آقای وفایی نژاد که به جلسه ما تشریف آوردن ، برای مشاهده اثرشان می توانید به آدرس روبرو سری بزنید.(www.1panjereh.blogfa.com)



روسری برداری از سر، ابر باران می شود

در تمام این خیابان راه بندان می شود  


بعد، صدها چلچله پر می کشند از روسریت

ذهن خواب آلود مردم نغمه باران می شود  


مادیانی پای می کوبد تمام دشت را

باد، وقتی بین موهایت پریشان می شود 


لای موهای تو بوی خاک باران خورده... نه!

خاک خیس از بوی موهای تو انسان می شود  


خسته از چشمان مردم، خسته از دست زمین

شب به شب خورشید در گیسوت پنهان می شود  


سهم من از تو فقط وقتی که با خود می برد

روسری را باد، هنگامی که طوفان می شود  


سهم من از تو، سماع مولوی در پیکرم

با چنین آشفته شمسی کوه رقصان می شود 


آه اگر روزی به هر شکلی نباشی روبروم

هر شب و هر روز من شام غریبان می شود  


مردم این شهر با این بیت ها بیگانه اند

بارها گفتند: آیا شعر هم نان می شود؟

 

دلبری با روسری، بی روسری؛ هردو حرام

با نظر بازی، غزل محکوم زندان می شود  


شهر با این روسری ها، دلبری ها زنده است

وادی بی شاعر و عاشق، بیابان می شود  


باورم کن، آخرش با جام باده، زلف یار

نوبت رقصیدن ما توی میدان می شود

مبین اعرابی  



آمده بود

تا همین حوالی

تا همین سفیدهای خالی نامه هایی که ننوشتم

همان نگاهی که خواستم؛ اما هیچ گاه...

هربار...

جز تا پای خواب هایم نیامدی

خواستم

با همان واژه های ساده ی همیشگی

خسته از گریزهای ساده ی همیشگی

بگویم...

نشد که نشد

هر بار که...

نمانده ای و نشد که نشد

تنها فقط گاهی

همان حرف کهنه ی همیشگی

در همین حوالی

در همین سفیدهای خالی نامه هایی که ننوشتم

سکوت می شود.

صفا کیماسی



موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 ] [ 22:8 ] [ شورای مرکزی ]


سوز دارد ! اما سوز ، از سرمای کویر نیست

سوز دارد ، سوز ! اما شکست ، شکست این خاک نیست

سوز دارد ، سوز ! اما صدا ، صدای پای من و شما نیست

قدم های به شماره افتاده ی شب را ، به شماره افتاده ، قدم های

شب را قدم می زنم . و آواز اَمردادش را بازتابی از نور ، از دور ،

سوز دارد ; اما سوز از چین و شکن و پیچ و تاب نیست .

و بند ، بند کفش هایم ، کفش هایش ، از سوز و از نور ;  اما بازتابی نیست !

 

قدم بر می دارد و چه سخت نفس می دهم به باد !

قدم بر می دارم و چه سخت نفس می دهد به باد !

قدم بر می دارد و چه سهل پا می گذارد بر قله ای که من فتح کرده ام !

چه سهل پا می گذارد ، می گذرد از ناخَن هایم که در بخت اشک

چشم هاش را درید و چراغ را خاموش کرد و صبح شد .

سوز دارد عزیز ، آری سوز دارد . به وقتی که دری به خانه ات

بسته اند و تو تنها کلید این سو را به دست داری !

    سوز دارد عزیز ، آری سوز دارد .

                        چراغ سقف خانه ی من

                                      روشنگر آواز دیگران .

 

ایلقار دادگستری


گوش می کنم

به صدایی که نمی آید

به هیچ هایی که می گویند و ...

 

نگاه می کنم

به کسی که نمی آید

به ثا نیه هایی که نمی گذرند

 

لمس می کنم

مخمل تنهایی تنهاترین شبها را

روح تکیده ی درخت را

 

میچشم

تلخی قهوه را

این تلخی بی پایان را

 

         فکر کن ...

                  تنهاتر از من انگار کسی نیست              

 

نیلوفر ناصری




موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 ] [ 16:43 ] [ شورای مرکزی ]

چه ساده شروع شد

فکرش را بکن

آنقدر مهربان بودی که تمام واژه های این ذهن خسته را

تن زدی و شاعر شدم

به همین سادگی

حالا

تمام پس کوچه های این حوالی خسته اند از پرسه های

همان شاعری که بی تو

کافر شد .

شاعری که بغض هایش را قدم می زند

و هر وقت دلش برای حضورت تنگ می شود

بغض می کند!

گلایه نمی کنم

اینجا مدتی ست خو کرده ام

به تمام ثانیه های درازی که از تو

هیچ برایم می آورند

راستش را بخواهی

فاجعه ی رفتنت چیزی را تکان نداد

هنوز هم

قهوه می خورم.

قدم می زنم.

هستم.

اما

تلخ تر...

بیشتر...

تنهاتر...

صفاکیماسی



 لطفا سکوت را رعایت کنید !

اینجا دلی سرش درد می کند

رگبار فکر و خیال آرامشش را ربوده

پاتک دردی تازه

کیش و مات

بازی تمام شد

کاش دوباره شروع میشد

دوش به دوش میرفتیم و

پرواز می کردیم

پرواز

محمد فانی



برای مشاهده سومین شعر به ادامه مطلب مراجعه کنید...

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
ادامه مطلب
[ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ] [ 17:42 ] [ شورای مرکزی ]
 

این درخت صمغ ندارد...


زمین به ریگی، عشق به ریگی، نگاه به ریگی بود،

میان انگشتانت، در بزم خاک نا آشنای زندگی.

خاک باران خورده ای زیر فشار دندان هایم ،

با صدایی که دنده هایم را شکست و

باران شست.

چشمک آسمان هم بر دشت روبرویم، صفی از سنگلاخ و مرداب

بود،

که زیباییش را دوچندان کرد

و تو را به مادر لبخند می زدم، که پشت سرم ایستاده بود.

و هنوز پس از گذشت 20 سال، شادمان دست تکان می داد.

مادر بخند، از دور که می خندم، صدای لبهایت را می شنوم.

در به در درهای بسته به پشت سرم و در های بازم که رو به رویم .


بخند از دور مادر، بخند از دور، صدای پلک های شانه ات آرام

می کند کودک کبود خونین را .


دور است دست هایت از کودک، دور است گردش مکرر لبهایت ،

سخت است چنین گاه قاه کردن درهایی در باد خانه ات.


مادر بخند که دستانم در زهدان سگ نر گیر کرده است،


پنجه ی شیر در دستم ، با زرافه ها عشق می بازم و با ناخن های

عقاب، اشک از چهره می ربایم.


مادر بخند،

خنده ات شاد می کند نوزاده های سگ شیر را

که لجاجت، پیشه ی سنگ کرده اند و

اسکلت های پدر را به دندان می کشند.

بخند مرهم تجمع جانوران حلول !


که تک چشم خفاشی پیر در انتظار صدای لب های توست !


مادر بخند،نطفه بسته ام بین جفتی عتیق خرد و به جای کودک

دودمانی بر داد داده ام ،سوار بر اسبی که در رقص تنگ ،بر بالا

بلند قلعه ای،صفی از سربازانت را از دست داده ام و به تنهایی

بر فراز تپه ای ایستاده ام که با داسی به دو نیم گشته ای!


  مادر طرح خنده ات را در سوگ بازگشت باد بازتابی است، که

طاق گوش سپردن به ضجه های این نوزاد را ندارد. 

                                

                                بخوان مادر،                           

                                               زندگی به دو نیم گشته ای!                                                               

                            مهر خون دیدی اگر،                                                                                 خوش باش .


که سند زده ام، به سبابه ی مهر انگشتت، دستت ...


                                  آخ دستت،                                                             

                                              دستانت ...


باز کن مادر، بخوان، کلاف دود به هم پیچیده ات را

و بازی کن با چشمانم،

                          که میخ خورده است به گردش گردنم با لبانت  

 که من را بسته ای چشمانم که نمی شنوی، 

   که نمی شنوند ، نمک پاشیده بر قضای کهنه ی تنها در خانه ام .

بکوب بر در مادر،

با مشت،

روز و شب که هیچ، سرد و گرم هم خوابم،

بسته ام در، که من را، راه نمی دهم ،


                                                           و من من می کنم

میانه های بوی موهایم،

که می کنم ، ول می کنم در هوا                                                                                                              می چرخم                                 

                             

                               میان این دفتر ...


بخوان مادر، سگ راز ندارد!

                 ورق بزن، برگ، سر برگ که هیچ،

                           سال هم ندارد!

سال هم ندارد ساعت، حال ندارد، در رو ...

که عشق، بی من و مایی، نمی مانم به کناری،

کناره گیری می کنی، می کنم ،

                     از خبط دست و پوست در تخت   

                        که از هر طرف که می خوانم                                                                                                                               

                                                             تخت نیست.


بزن عزیزکم،

            بخند مادر،                                                 

                       بزن !

  این درخت صمغ ندارد .


ایلقار دادگستری     


                      


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ شنبه نهم آبان 1388 ] [ 21:25 ] [ شورای مرکزی ]

 

درد در سینه ام می میرد،

                              قلبم را تف می کنم

بغضی نیست،

آهی نیست .

                 خسته شدم

                     می خوابم .                                                              

     محمد فانی 

 



 باید بود باید گفت

باید گفت از بودن ها و سرودن ها

باید گفت که زندگی کرده ام ، که خود را در زندگی یافته ام.

 

من از شهر فراموشی ها می آیم

از امیدها وباورهای به گل نشسته

از ستاره های به خاموشی نشسته

 

کلامم چشمه ایست

                        که نقطه ی جوشش خود را گم کرده ،

نگاهم در ظلمت فرو رفته

وشعرم در تاریکی چسبناک شب

                         و به دنبال روزنی تا خود را دوباره بازیابد.

 

 فریاد می کشم

فریاد می کشم  که من کیستم !؟

من کیستم که اینچنین ملول از خویشتنم !

 

  آه میکشم

که خود را گم کرده ام در میان برگ های دفترم

                                            در میان شعر ها و غز ل ها .

 

ترسان اما امیدوار

به صدای خشک برگ های پاییزی

که از دور مرا می خوانند ...

                                                

 زهره چمن گشت

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ] [ 18:25 ] [ شورای مرکزی ]

 

باز از واگن های تنهایی ام ، نخ قطار شوق ساخته ام ! 

 

تا از روزن سوزن فاصله ها عبور کرده

                         ابزار برای کوک های راوی سازم، 

 

آنها قصه ی من بر دامن هزار تکه ی رازهایتان می دوزند،

 

راز من شود چون مسافری که کنج واگن و قطار و فاصله ،

 

قصه هایش را مچاله چون یک کوک می کند ،

 

نشسته بر ابریشم هزار تکه ...

 

                                                        مینا رضایی

 

 بگذار بگذریم

ساده

از تمام خاطره هایی که تکرار نمی شوند

از تمام نبایدهایی که افتاده اند بر مسیر بودنمان

حالا که چشم های سیاهت شعر نمی شوند

و این دفتر که چند قرن است سفید مانده

منتظر کدام شبیخون عاشقی ؟

چند قرن است که حادثه ی هیچ نگاهی خوابی را نیا شفته

و هیچ قاصدی پیامی نرسانده است

ساده که بگذریم

مجال گلایه ای هم نمی ماند

و نه اشکی هم

حالا که حجم دست هایمان را هیچ پر کرده

حجم دلهایمان چه اهمیت دارد

بگذار فاصله ها کارشان را بکنند

چیزی نمی شود

فقط کمی داغ تنهاییمان تازه می شود

                                                           صفا کیماسی

 

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ] [ 18:23 ] [ شورای مرکزی ]
 

حرف دارم با تو...حرف

کلمات را بیخیال

جمله میسازم...جمله

در سینما بود که فیلم شدیم

پرواز کردیم

خندیدیم و خندیدند...

                                                    محمد فاني

 

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه ششم اسفند 1387 ] [ 0:57 ] [ شورای مرکزی ]
گریه می کنی

وقتی که وسعت غم هایت به اندازه ی آسمان است

پنجره را ببند!

باغ طاقت اشک هایت را ندارد...

خانم ناصری 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ پنجشنبه پنجم دی 1387 ] [ 20:4 ] [ شورای مرکزی ]

عشق اول

تو کوچه سکوت من داره میاد صدای پاش

خوب می دونم خیالشه,هر چی که هست خوبه صداش

دلم که له له می زنه تو لحظه های بی کسی

باز داره قاطی می کنه انگاری باز کرده هواش

بیا که باز شاکی نشه از دیدن روی سیام

اگه می خوای نگاش کنی, آسه برو, یواش یواش

همش می گفت یه روز میره باز مارو تنها می ذاره

خدایا کاش اون بدونه تو قلب ما خالیه جاش

وقتی تک و تنها می شد سراغ مارو می گرفت

می گفت که دل هواتو کرد خوش بوده دل با کلکاش

شبا همش خواب می بینم دستم تو دستای اونه

همه دورم می رقصن و داد می زنن شاباش شاباش

الهی هر چی که چشه دنبال عشق اولم

آخرشم کور بشنو برن به دنبال شفاش

الهی هرچی پسره ,بزن خدا نسلشونو

وای خدا مرگم بده باز, جوگیرمو اینم سزاش

انقده دیوونه شدم هرچی بگه من می کنم

بگه بمیر من می میرم, الهی من بشم فداش

لیلی به مجنون می رسه خسرو به شیرین می رسه

نمی دونم هرچی میرم, دور می شم از چشم سیاش

جادو جمبل نباشه, شاید نظر زدن منو

شاید که کابوس همش یا که هوس باشه باهاش

هر چی که هست و نیست می گم عزیز من بمون نرو

بره یه نفرین می کنم تا همه بد بشن باهاش

"پینوکیو"بعد همه قصه ها آدم شد و اون

اون دل دیوونه ی ما آدم نشد, نشست به پاش

آخه آدم از یه سوراخ چند بار زیارت می کنه

شاید به مار عادت داره, عادت به اون نیش زدناش

قافیه ها تموم شد و این دله سر به راه نشد

الهی دختر بمیری, معجزه کرده اون چشاش

                                                                                                        کمیل اصغرپور

 

دستهایم را که بلند می کنم حتی آنقدر نمیرسم که به پای چشم هایت دخیل ببندم

آسمان چشم های تو بلند تر از آن است که به فکرم برسد

تو ممنوعه تر از آنی که حتی حوا پیشکشت کند به من

از آغاز اشتباه بود...

پای خیالت را به دفترم کشیدم تا دل خوش کنم به حضوری که نیست

من زمینی تر از آنم که به آسمان تو برسم !!

                                                                                                             صفا کیماسی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه چهارم دی 1386 ] [ 23:17 ] [ شورای مرکزی ]

و شاید بی شک شاید....

در گیر و دار یک نبرد

مرده یا خسته

شکست خورده ایم;

آنچه از خود ساختیم, به خود باختیم

خود باخته ایم;

در تلاطم یک طوفان

غرقه یا نجات یافته

کشتی مان شکسته است, به گل نشسته ایم,

به گل نشسته ایم;

در تکان های مهیب زلزله

زیر آوار, مرده یا زنده

خشت های خانه مان, از هم گسیخت;

بر سر و بر کولمان, کوبنده ریخت.

وای... وای...

خشت های خانه ام !

یک دریغ و صد دریغ, خانه ام, کاشانه ام;

یک فسوس و صد فسوس, میهنم, ویرانه ام;

یک فسون خواهد به رنگ آسمان;

فرصتی خواهد به پهنای زمان;

باوری خواهد به مرز بی کران;

خواست می خواهد چو عظم کهکشان;

تاخت می خواهد به سمت دشمنان;

بی امان بی امان.

بی شک; شاید نجات خواهیم یافت.

چه امید نا امیدی!چه سپیدی سیاهی!چه سیاهی پلیدی...!

چه فسونی؟!چه زمانی؟!چه نجاتی؟!چه امیدی؟!

و شاید, بی شگ سهم ما همین باشد:

بیش از پیش, کم از پس,

ننگ از نام, خوار از خس.

                                                                                                 هوپاد رستمی

 

 

شب هجرت

شبی قرمز

اتاقی تاریک و ساکت

دیوارها

پر است از

تصویر های مبهم

زمینی لخت

سرد

زخم هایی بر تن

بر پشت

بوی جویبار می آید

سیم آویزان از سقف را

باد

می نوازد دیوانه وار

صدای سگ همسایه

لذت خواب و بیداری را می دزدد

غرق در افکار

بوی الکل

هدف را روشن می سازد

باز:

روشنایی اتاق.

                                                                                           طاها وفایی نژاد

 

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه چهارم دی 1386 ] [ 23:15 ] [ شورای مرکزی ]

تلخ بود

سفرت را میگویم

کاش پیش از آنکه به انتهای فاصله ها برسی مینوشتمت

اما دریغ

نقطه چین میشوی که دست هایم لکنت گرفته اند

رفته ای و پرسه میزنم چهار گوش اتاقی را که دیوارهایش

هر روز راس ساعت تنهایی روی سرم آوار میشود

وای

از دقیقه های خسته ای که برایم مدام تکرار میشود

کاش باران میبارید

تا دلتنگی ام را لبخند ...

نه

بغض کنم

و تمام بغض هایم را یکجا بالا بیاورم

تو

آنقدر دور شده ای که دیگر حتی

ته فنجان های قهوه هم نمیبینمت...

صفا کیماسیَ

 

 

 

سرد تب دار و سراسر غریب!!!

صدای نگاهت به پاهای بی رمق

هردم که می گذرد باز تکرار می شود

من مدتی ست در اندیشه های تو جایی برای سرودن نمی بینم

گویی که در تمام خاطره های سبزمان

مثل تمام بهارها خزان شدیم

تقصیر هر گناه می کنی ام شاید شود روزی

تسکین افکار درون سرت شوم

من در میان علفزارهای باورم

در هر ترانه ی آشنا فراری ام

گویی که در تمام غزل ها محو و مرده ام

مردن که اتفاق جدیدی نمی شود...

         مریم یزدان زاد

 

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ سه شنبه چهارم دی 1386 ] [ 23:13 ] [ شورای مرکزی ]

باور ندارم

معصومیتی از دست رفته

مسافری بی چمدان و کلاه

با شانه های خمیده

زبانی فرو کشیده

سیگاری بر لب

در ایستگاه خلوت

بایستد و و چشمان ترش را به انتظار اتوبوسی هدیه کند

باور ندارم

معصومیتی از دست رفته

مادری بی شوهر

با باری از تهی

و فریادی سرخ

خانه ای تنها

در سکوت گریه

لالایی را بارها و بارها به گوش عروسکی بخواند

باور ندارم

معصومیتی از دست رفته

معلمی بی گچ و تخته

با دستان ترک خورده

نگاه آخته

خودکار قرمزی

تنها در ذهنش

آرام غلط املایی شاگردش را می گیرد

نه...

باور ندارم

معصومیتی از دست رفته

نه!! باور ندارم.

                                     ساناز معتمدی

 

 

 

روزهایی بس غریب

                   یک غروب پر فریب

                                       لیک شبهایش خنده دار

                                                         دخترانی چون غروب

                                                                               پسرانی مثل شب

زندگی یک دختر خیلی پسر

                              بازی فکر و قمار

                                               در میان دود و دم

                                                                 با صدایی پر ز غم

                                                                                    سفره برچیده نشد

گرمی از خانه نرفت

                  وه چه امشب سرد است

                                          پر صفا و مهربان

                                                         گربه و اسب و سگان

                                                                             زندگی یعنی این

حرف هایی مسخره

                  تارهای حنجره

                                 ارتعاشی دوزخی

                                              تپه ای همچون شمال

                                                                    آن طرف ریل قطار

بچه ها ناسازگار

               یک تفنن چای داغ

                                   در کنار پنجره

                                               داستان چوب و زاغ

                                                                   بانگی از سمت رفیق

صد ملک در آسمان

                  قصه ی عشق و اذان

                                       دوستی چون حافظ

                                                         شعرهایی  نافذ

                                                                       لیک پای اندر گل

دختران چون برگ گل

                      پر طراوت پر نشاط

                                         تلخ اما همچو مل

                                                         پسرانی مهربان

                                                                  صبح و ظهر و عص رو شب

پشم هایی پر توان

                  کنج های انتظار

                              بر نشسته زیر خاک

                                                جزوه و درس و کتاب

                                                                    یک نما از جنگل

یک نما از دریا

               آن وسط درد و بلا

                               یک تن نمناک و خیس

                                                     کفش هایی پر ز گل

                                                                       حسرت باران به دل

خانه ای در آسمان

                 درد پای بی امان

                              سختی رفتن به آن

                                           خستگی,خواب اندر چشم

                                                               جای خواب گرم و نرم

ترس از بیداری صبح

                    ترس از شهر غریب

                                      ترس از رنگ و فریب

                                                             جاده ی سرد خلیج

                                                                            جاده ی پر پیچ, هیچ

 

جاده ی بی انتها

هیچ یعنی زندگی چون مرده ها.

                                         سعید صفری

 

 

دایره های تکرار همه از دور افتاده

خسته اند آن چند ضلعی های پیچ پیچ خیال

شکسته آن خم آرام آسایش !

همه ی اشکال روزگارم خفته اند

این همه ی صفحات هندسه ی حیاتم است:

تکرار بی وقفه ی یک مثلث مقدس !

یک سه ضلعی دیرین

عبرت منجمان عصرهای رفته ام

آنانکه کواکب آرزوهایم را

مثال هزار حجم

هزار شکل موهم می کشیدند

غافل از آنکه بعد از ورق خوردنی

صفحه ها پر می شوند از تنها طرح یک مثلث

سه ضلع مقدس:بانو,من و تو خدای ما

نقطه ی اوج دو مهر, برج دو سقف تنها

ببین خدای من

تو ببین فصول هندسه ی حیاتم را

بخوان تو بخوان

بند بند این همه استنتاج های عاشقانه ای را

که مثلث حیاتم را با برهان عشق تو ثابت می کنند

و هرچه غیر این مثلث را نقض...    

                                                                                    مینا رضایی

 


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 ] [ 23:16 ] [ شورای مرکزی ]

خیلی دیر به ایستگاه آخر میرسم

سوت قطار ورودش را اعلام میکند

تک مسافر آن مهمان من است

هیجان شادیم را می شکند

آیا او همانی ست که در ذهن من بود؟

پیرمردی با عینکی ته استکانی و عصا

پالتویی بلند و یک چمدان عجیب

باید خودم رو کنترل کنم

سایه ش رو میبینم

رعد و برق ناخودآگاه میلرزاندم

دود قطار نفسم را میگیرد

بویی تند آمد و  خیس شدم

عقلم که به اجاره رفته است

حالا او روبروی من ایستاده

.

.

.

پلکی زده نمیشود...

.

.

.

آقا یه نفر بیا حرکته ! -

- بریم...

 

                                                             محمد فانی

 

 

 

در گیر و دار زندگی
تو این حیاط پاپتی
با اون درای کاگلی
درگیر با افکارها
زخمی از این افگارها
بنشسته روی بوته ها
پهلوی اون گلپونه ها
یک آینه در دست ها
با یک سبد از یاس ها
..... عمری نفس عمری هوس
مانده درون کاش ها.....
آینه دستم چه شد؟
ای وای باز آلوده شد
آینه ام را گم کنم؟ یا خود ز گلها گم کنم؟.....
ای کاش ها ای وای ها گشته تمام رازها
بنشسته روی صندلی در این شب خاکستری
ای کاش ها ای وای ها گشته تمام رازها
مغموم و تنها گشته
و عمری به صحرا گشته
و در انتظار یاس ها
با خود بگفت این رازها
دردانه روز ازل
منظور انظار السحر
روحی نفخت گشته ای
ای کاش در بر برده ای؟!
نومید و مضطر گشته ای؟!
این یـــــاس در پهلوی تو....
باب الحوائج بوده ای
چون ناس را ببروده ای.....
در گلستانی بوده ای
یاس نهانی بوده ای
یک دو نظر بر گلستان
تا بر شوی این داستان
آیینه دل را نگر
باقی همه افسانه است
این یاس ها دردانه است
آن یاس ها چون دانه است
آیینه خود را شکن
مراه را آیینه کن
مراه را آیینه کن

                                                               میلاد رحیمی


موضوعات مرتبط: آثار اعضای کانون
[ شنبه هفدهم آذر 1386 ] [ 22:4 ] [ شورای مرکزی ]
درباره وبلاگ

بلاگ عروض...محلی برای انعکاس اشعار ، داستان های کوتاه و نوشته های ادبی اعضای کانون ، اطلاع رسانی فعالیت های کانون به اعضا و بازدبد کنندگان بلاگ و محلی برای جمع آوری پیشنهادات و انتقادات اعضا و سایر بازدید کنندگان از این کانون میباشد

امکانات وب